X
تبلیغات
خاطرات وخطرات 2

یکی را فراری دادند حالاگویانوبت ماست !

یک پیام وپاسخ نگارنده این وبلاگ

آقای آسایش
این آقا که شما سعی دارید با او دلسوزانه رفنارکنید هنوز دست از رفتارهای زشت خود بر نمی دارد .باورکنید هنوزبرعلیه شما در وبلاگ های دیگر توطئه می کند وآنان را تهدید وتشویق می کند برای شما کامنت نگذارند وازشما دوری کنند .حتی دیده ام به برخی دوستان شما گفته است لینک شماراپاک کنند . .البته این اقا تنها نیستند مواظب برخی کسانی که خصوصی برای شما کامنت می گذارند وسئوال های نامربوط می کنند باشید ازپیامی که این اقا برای من گذاشته است مشخص است همه را دراین قضایا مقصر می دانند جزخودشان را ...لطفا مراقب خودتان باشید

 

پاسخ نگارنده وبلاگ

دوست عزیز اگر شما خودرا آشنا می دانید چرا هویت خودتان را فاش نکردید .نترسید همه می دانند من فرد امانت داری هستم .اگرآشنای من هستید .بدانید که آشنا از آشنا روی نمی پوشاند .

دوما درقانون اساسی و وجدان جمعی ما اصل بر برائت اشخاص است مگر اینکه خلافش ثابت شود .هنوزبمن ثابت نشده که این آقا همچنان مشغول دسیسه چینی است .البته کامنت هایی شبیه کامنت های شما بمن میرسد وچیزهایی دراین باب می گویند ولی من نمی توانم به حرف ادمهای ناشناخته اتکا واستناد کنم

سوما فرمودید هنوز افراد را تشویق می کند تابرای من کامنت نگذارند .این حرف شماراباورمی کنم .چون تعداد کامنت های خصوصی من تقریبا چهار-پنج برابر کامنت های عمومی است !!!!واین مقوله ازششماه پیش آغاز شده وشکرخداهمچنان روبه رشد است !!!!!

البته بخشی از پیامها ازدوستان بامحبت ومهربانی است که دررابطه با مشکلاتشان ازمن رهنمود می خواهند ویا کسانی که احساس می کنند دربرخی از زمینه ها به کمک من نیازمند هستند (مثلا امروزکامنتی خصوصی از آقایی داشتم که چون درباره انقلاب تحقیق می کنند خواستار کمک من به ایشان وپاسخ به سئوال هایشان شده اند )بقیه دیگر کامنت های کاملا معمولی وعمومی هستند که علت خصوصی بودنشان مشخص نیست .!!!!!جالب اینجاست که دوستی ازطریق وبلاگ من برای دوست دیگری پیام گذاشته ولی آن را خصوصی فرستاده است !!!من نمی دانم آن دوست چگونه میخواهند ازپیام ایشان باخبرشوند .

البته انصافا نمی شود همه کاسه کوزه ها را سراین آقا شکست.دوستان قدیمی من می دانند که من قبلا وبلاگی داشتم بنام "زندگی ،عشق ودیگرهیچ "که درآن داستانهای دنباله دار اجتماعی منتهی آمیخته با واقعیت می نوشتم وبه اقتضای داستان قلمم درآنجا بی پروا بود وبعضی ازمسائل وروابط جنسی میان آدمهای داستان را بعنوان بخشی از زندگی آنها بازتاب می دادم .متاسفانه درانجا کامنت های خصوصی زیاد بود و عمدتا هم متعلق به کسانی بود که نسبت به مسائل جنسی عقده داشتند ومیخواستند جزییات امورجنسی و شیوه های آن را ازمن بشنوند "!!!!.خب من چنین خوانندگان ندید بدید و کج سلیقه و بی جنبه را نمی خواستم .ازاینرو آن وبلاگ را منحل کردم .درحالیکه همه می دانند مخاطبان فراوانی داشت و بیش از آنچه که من تصورمی کردم ازآن استقبال شد .

ولی جمعی دیگر که مبتلا به حسادت بودند و استقبال از وبلاگ عشق ،زندگی ودیگرهیچ شراره های حسادت وبخل را دروجود آنها روشن ساخته بود اغلب پیش یکی از دوستانم (که الان بخاطرهمین آزارها وبلاگش راتعطیل کرده وروروبلاگ نویس راخطکشیده )می رفتند واز او گلایه می کردند که چرا داستانهای مرامیخواند وبرایم کامنت می گذارد .آنقدر این آزارها ادامه یافت که من از دوستم خواستم برای خلاصی ازاین ادمهای حقیر و کم مایه ازگذاشتن کامنت برای من خودداری کند واگر مسئله ای است خصوصی مطرح سازد واونیز اینچنین کرد .(خدالعنت کندآن کسانی را که این بانوی فرهیخته ورنجدیده راآنقدرآزاردادند که عطای وبلاگ نویسی را برلقایش بخشید والان جایش بسیاربرای من خالیست )

واما اینکه گفتید آن عده از ترس و رودرواسی از آن آقا برای من کامنت نمی گذارند مرا خیلی خوشحال کردی .چون من دروبلاگم درجستجوی ادمهای فهیم ،باشخصیت ،محکم و با شخصیت مستقل وسالم می گردم .آدمهای سست عنصرو متزلزلی که آنقدر شخصیت توخالی و لرزانی دارند که تحت تاثیر والقائات یک فرد که نه می شناسند ونه ازرفتارهایش اگاهی دارند اینگونه تاثیر می پذیرند همان بهتر که برای من کامنت نگذارند .چون اگربگذارند من بویی ازصداقت درآن نمی بینم .اگر هم به وبلاگ من نیایند وبروند همان وبلاگ های تهدیدکننده گان وتاثیرگذاران برشخصیت ایشان را بخوانند من از لطف اینها بسیار ممنون خواهم شد .چون اینطوری دوروبرمن خلوت خواهد شد و من فرصت می یابم به دوستان دیگرم بیشتر برسم وارتباط بیشتری با آنها داشته باشم وشرمنده دوستانی که مدتهاست به وبلاگ شان سری نزدم نخواهم شد .

واما اینکه گفتید آن اقا همه را مقصر می دانند جز خودشان را ..دراین باره باید بگویم راستش من قاضی نیستم وتمام ابعاد ماجرا برایم روشن نیست که بتوانم بگویم ایشان به تنهایی مقصرند یا دیگران هم درتقصیر ایشان شریکند .

ختم کلام اینکه ازشما نیزخواهشمندم اگر مرادوست خود می دانید با مشخصات کامل برایم کامنت بگذارید و مسائل را واضح تر وشفاف تر عنوان بفرمایید .درغیراینصورت شمانیزلطف فرموده با این کامنت ها مارادرگیرمسائل حاشیه ای نکنید تا از مطالب اصلی باز بمانیم .والسلام .

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 1:52 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

چندنکته خارج ازبرنامه  

 

1-    " اسماعیل فصیح "درگذشت .نسلی که با داستان ورمان دربعداز انقلاب آشنایی دارد بخوبی اورا می شناسد وبرای او احترام قائل است .افسوس که خبرمرگ او لابلای خبرهای مربوط به بحران های ناشی از انتخابات ریاست جمهوری درحاشیه قرار گرفت واصلا دیده نشد .

اسماعیل فصیح جایگاه ویژه ای در ادبیات معاصر ایران دارد چراکه نویسنده ای بود که با قلم توانی خویش توانست هم نخبگان را جذب کند وهم عوام را واین موفقیت کمی نیست .فصیح با پل زدن میان ادبیات نخبه گرا وادبیات عامه پسند درواقع ادبیات میانه ای رابوجودآورد که توانست مخاطبین زیادی بیابد .برای کسانی که دلشان برای آثارجذاب ادبی تنگ شده است ومدتهاست رمان گیرایی نخوانده اند توصیه می کنم سری به کتابفروشی ها بزنند وکتابهای "دل کور"،ثریادراغما،وزمستان 62 را بخوانند تا هم از تاریخ بعداز انقلاب که درقالب داستانهایی جذاب روایت شده اگاهی یابند وهم اینکه برمعلومات ادبی خویش بیفزایند .

یکی ازکسانی که بارفتنش جایش خالی خواهد ماند وکسی نیست جای اورا بگیرد مرحوم اسماعیل فصیح است .روحش شاد .

 

2-     دوست عزیز سرکار خانم "فاطمه "که به بهانه پست حذف شده قبلی من هنوز هم ول کن ماجرانیستید وبه وبلاگ ها می روید . آبروی اشخاص را می برید .شما ازکجا می دانید منظورمن آقای رضا-ب بوده است ؟شما با این کارتان بامن خصومت می ورزید یا با ایشان .اگربامن خصومت دارید بگویید درکجا من خطایی نسبت به شما انجام داده ام تاازشما پوزش بخواهم .من ادم مغروری نیستم و همه می دانند شهامت اعتراف به اشتباه وخطاهای خودرا دارم .واگر درحق کسی جفایی نموده باشم مطمئنا درصدد جبران آن بر می آیم .

3-     واگرهم با ایشان خصومت دارید این روش منصفانه ای برای انتقام جویی از اشخاص نیست .چراکه بااسم مستعار ازیک اسم وفامیل کامل نام بردن واورا درمعرض اتهام قراردادن درواقع نوعی ترورشخصیت است .می دانید با این کارتان چه گناه نابخشودنی انجام میدهید ؟خواهش می کنم دست از این کار بردارید واگربامن یا ایشان خصومتی دارید مستقیم درمیان بگذارید شاید که سوءتفاهمی پیش آمده باشد ولاغیر .

4-     شب ها که انلاین می شوم می شوم می بینم دوستان زیادی مرا ادکرده اند .بسیاری ازاینها را نمی شناسم فقط می دانم مطالب وبلاگ مرا می خوانند .برخی از این دوستان برمن خرده گرفته اند که مطالب را طولانی می نویسم وآنها حوصله خواندن آن را نمی یابند .درحالیکه قلم مرا می پسندند .ضمن تشکر از این دوستان مجبورشدم وبلاگی نیز تحت عنوان جرقه های ذهن بعنوان وبلاگ چهارم راه بیندازم ودرآن کوتاه نویسی کنم وحاشیه های مطالب سه وبلاگ دیگر را درآنجا مطرح کنم .جنس مطالبی که درانجا می نویسم بسیار خودمانی وبهروزاست والبته کوتاه .اگرعمری باقی ماند درآنجا یا وبلاگ حاشیه های زندگی درمورد اداب ومنشور وب نگاری خواهم نوشت تا شاهد شیطنت های تلخ( که باعث می شوند انگیزه ها سست شود وادمها بادلخوری عرصه وب نگاری را ترک کنند)نباشیم  



تاريخ : شنبه بیست و هفتم تیر 1388 | 23:51 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

گزارش یک زندگی (قسمت 106)

 

 

بدشانس اگر مسجدآدینه بسازد ....

 

 

"شانس " و"خوش شانسی ".نمی دانم به این پدیده ها تاچه حداعتقاد دارید؟ وتاکنون درزندگی چندبار به این دو واژه اندیشیده اید .مطمئنا وقتی در موقعیت های خوب وبد زندگی گیرافتادید ودرمقابل ناملایمات  ناتوان ماندید شانس بد یا بدشانسی را دراین موقعیت ها دخیل دانسته اید .

اعتقاد به برخی از پدیده ها مثل شانس وبدشانسی ربطی به میزان دانش ما درزندگی و اگاهی های علمی واجتماعی مان ندارد چراکه این مقولات پدیده هایی هستند که از طریق تجربه به اثبات می رسند ونه درازمایشگاههای علمی وبا پیش فرض ها یا تئوری های ازپیش ساخته شده .

بهرحال مجموعه بدشانسی ها وخوش شانسی هایی که مادرزندگی با آن روبرومی شویم تقدیر مارا رقم خواهد زد و سایرپدیده ها مانند اراده و پشتکار وسخت کوشی  گرچه در موفقیت های فردی واجتماعی موثرند ولی نمی توان نقش شانس را در تضمین وتکمیل آنها را نادیده گرفت .

نمی خواهم زیاد وارد مسائل فلسفی مانند تقدیر یا جبر تقدیر یا زیرمجموعه های آن مانند بحث جبر واختیار بشوم ولی بعنوان مقدمه لازم دانستم دراین بخش از خاطرات این توضیحات را بیاورم تا بگویم براساس تجربیات شخصی به شانس وبدشانسی خیلی اعتقاد داشتم ولی آن را مغایر با اراده وعزم انسانی در سخت کوشی برای رسیدن به آرزوها نمی دانستم .گرچه برمن ثابت شده اگر شانس موقعیت وبسترمناسب وجودنداشته باشد بسیاری از تلاش ها ناکام خواهد ماند .

شانس نیز مانند سایر مفاهیم اجتماعی مفاهیم ومعانی مختلف ومتفاوتی دارد وهرکس می تواند با اتکا به تجربیات خاص خویش تعریف شخصی خودش را ازاین پدیده ایرازدارد .

من شانس را برخورداری از موقعیت های مناسب وسرنوشت ساز تعریف می کنم .چراکه برخورداری از یک موقعیت اجتماعی یا اقتصادی دریک برهه خاص می تواند درخوشبختی یا بدبختی یک فرد وآینده او بسیار تاثیرگذارباشد .وبقولی دریک چشم به هم زدنی انسان را ازفرش به عرش برساند .شاید دراخبارروزانه باجلوه های مختلف این خوش شانسی ها وبدشانسی ها روبروشده باشید .مثلا هواپیمایی سقوط می کند همه سرنشینان آن ازبین می روند ولی یک نفر سالم می ماند !.فردی از یک ساختمان پنج طبقه سقوط می کند ولی بطورمعجزه آسایی زنده می ماند .نمی دانم یادتان هست چندسال پیش روزنامه ها نوشتند  جوانی به قصدخودکشی از طبقه پنجم یک ساختمان تجاری خودرا به پایین می افکند ولی بر روی جوان رهگذری می افتد وجالب اینجاست که فردخودکشی کننده زنده می ماند ولی رهگذربیچاره میمیرد !.نمونه هایی ازاین دست زیاد است .

بهرحال درهمه جای دنیا مردم دنبال موقعیت های مطلوب یعنی شانس هستند .شانس داشتن یک همسرخوب ،شانس قبولی در دانشگاه ،شانس موفقیت درمهاجرت وغیره ...

ولی اگر دقت کنید درجامعه ما همه بدنبال شانس های مادی مادی واقتصادی هستند .فکر می کنید برای چه مردم ازقرعه کشی بانکها درپرداخت جوایز بزرگ استقبال می کنند ؟یاچرا شرکت ها وتولیدکننده هایی که جایزه های چشمگیر برای خریداران کالاهای خود قرار میدهند اینقدرکالاهایشان زودفروش رفته و استقبال شایانی از آن صورت می گیرد . ؟یاچرا شرکت های هرمی شکل مانند گلدگوئست وغیره درجامعه ما فرصت رشد می یابند ومی توانند بسیاری از افراد را جذب کنند ؟دلیل آن کاملا روشن است .درجامعه ما چون شرایط مساعد برای کسب درامد معقول جهت یک زندگی فارغ ازدغدغه وجود ندارد بسیاری ازمردم وبویژه جوانان درانتظار موقعیت های معجزه آسا نشسته اند و به این امیدند که معجزه ای رخ دهد پولی ازجایی که فکر نمی کردند به انها برسد .ویا یک دخترازخانواده ای متمول وپولدار عاشق آنها شود ودختران دیگر شاهزاده سواربراسب سفید را فراموش کرده درانتظار شاهزاده میلیاردر سوار بر پاچیرو یا بی .ام .وی 730 به خواستگاری آنها بیاید وقیس علیهذا .

بیشترازاین مقدمه چینی نمی کنم وبانوشتن ازچندمورد شانس هایی که خودم از نزدیک شاهدش بودم به ذکرماجرای خود می پردازم .اول اینکه درزادگاه من درشهرستان دماوند درقبل از انقلاب فردی بود بنامن م...که کارمند معمولی اداره آب وبرق بود .کسانی که درروستاها رفته اند با روستاها ودهکده ها آشنایی دارند می دانند که بعضی سالها که بارش باران کم است ومقدارو حجم آب کم می شود بین باغ داران برسرآبیاری باغ ها ازآب چشمه ها ورودخانه ها اختلاف بوجود می اید ودرنهایت کار به نوبت بندی می کشد و سایرقضایا ...

این کارمند ساده آب وبرق بخاطراینکه حوصله دعوامرافعه با اهالی محل را برسرابیاری باغ کوچکش راندارد تصمیم می گیرد که چاهی درحیاط خود حفر کند وباآب چاه خانه اش باغش را آبیاری کند .

روزموعودفرامی رسد و آقای م ..می رود دو کارگرحفرچاه که اصطلاحا به آنها مقنی می گویند برای حفرچاه درحیاط خانه اش می آورد .کارگران مشغول کار می شوند و وقتی به عمق سه متری زمین می رسند ناگهان داخل یک اطاق سقوطمی کنند وخود را درمیان خمره های پرازسکه طلا می یابند .!!!

آقای م...حق حساب کارگران را میدهد تا دهانشان بسته بماند وخمره های پراز سکه طلا را بیرون می آورد و به رتق وفتق زندگی خود با گنج بادآورده می سازد .مدتی می گذرد که آقای م..تصمیم  می گیرد خانه خشتی وکاهگلی خودرا درداخل باغش خراب کرده و یک خانه مجلل مدرن بسازد .تخریب خانه شروع می شود ووقتی کلنگ به دیوار یکی از اطاق ها می خورد فضای خالی یک طاقچه نمودار می شود وقتی باکنجکاوی پوشش کاهگلی جلوی طاقچه قدیمی را خراب می کنند متوجه می شوند کف طاقچه یک کتاب قرار دارد .فکر می کنید کتاب مذکورچه بوده است ؟.بله .کتاب مذکور کتاب نسخه ونقشه دهها گنج مدفون درنقاط مختلف شهرهای اطراف بوده است وبااین وضعیت آقای م..ازچنان ثروت ومکنتی برخوردار می گردند که به یکی از میلیاردرهای درسطح منطقه معروف می شوند .(همانطورکه گفتم این ماجرامربوط به قبل از انقلاب است )

واما دومی :تقریبا نزدیک به 5الی 6 سال پیش یکی از بانکهای کشور 3جایزه یکصد میلیون تومانی برای سپرده گذاران تعیین می کند .مغازه داری درشهر دماوند مراجعه به یکی از شعب بانک مربوطه نموده وتقاضای بیست میلیون تومان وام می نماید .مسئولین بانک از او میخواهند قبل ازتشکیل پرونده حساب قرض الحسنه ای دربانک افتتاح کند تازمانی که پرونده وی تکمیل شد وام موردنظر را به حساب او واریز نمایند .هنوزپرونده این اقا درجریان مراحل اداری بوده که حساب قرض الحسنه ای که او صرفا برای دریافت وام افتتاح نموده بود یکی از برندگان جایزه یکصدمیلیون تومانی می گردد!!!

ودیگراینکه نزدیک به سه سال پیش خانمی به شعبه یکی از بانکها درشرق  مراجعه می کند وتقاضای دریافت وام ازدواج می کند .مسولین بانک به او می گویند قبل از اقدام برای تشکیل پرونده یک حساب قرض الحسنه بازکند .آن خانم هم این کار را می کند .ولی وقتی چندروزبعد عقدنامه اش را به بانک می آورد مسولین بانک بانگاه به عقدنامه به او می گویند محل سکونت وی به این شعبه نمی خورد واو باید به یکی از بانک های شمال شهر برود .آن خانم هم باعصبانیت ازبانک خارج می شود وحوصله نمی کند تا حسابش را ببندد .بعدازچندماه که برای بستن حسابش دربانک قبلی مراجعه می کند می بیند باموجودی ده هزارتومان برنده یک خودروی چهارده میلیون تومانی  شده است .اینها نمونه هایی بود که من از نزدیک شاهد آن بودم .شاید نمو نه هایی ازاین دست را شما هم سراغ داشته باشید .

واما من بخاطر اتفاقاتی که درطول زندگی ام افتاد خودم را ادمی بدشانس می دانسته ومیدانم ازماجرای اصابت گردو به سرم درکودکی تا مراسم ازدواجم را خواندید وشاهد بدبیاری های ما بوده اید .گاهی می نشینم به بدبیاری ها وبدشانسی های خود فکر می کنم یاد این شعر شاعر معروف انوری می افتم که درباره بدبیاری های خود سروده بود که :

هربلایی که ازآسمان آید

گرچه بردیگری روا باشد

به زمین نارسیده می پرسد

خانه انوری کجا باشد .؟

اگروارد ریزماجراها شوم باورکنید بدشانسی های جزیی وغیرقابل اهمیت هم زیاد داشته ام .مثلا بارها بوده که درمراسم عزا وعروسی بوده ام .هنگام توزیع شام وقتی بمارسیدند شام تمام شده بود وما مجبور بودیم یابیاییم بیرون ساندویچ بخوریم ویاباشکم خالی به خانه باز گردیم وموارد دیگر که ذکرآن حوصله شما را سر می برد .

وحالا اصل ماجرا :

درسال اخر خدمتم درشرکت تهیه وتوزیع کالا مدیرعامل شرکت تصمیم می گیرد باقرعه کشی میان کارمندان 15عددیخچال و15 عدد تلویزیون رنگی رابه قیمت دولتی بین کارمندان قرعه کشی کند .کل کارمندان این شرکت چهل نفر بودند که درواقع ده نفر از این چهل نفر ازاین کالاها محروم می ماندند .آن زمان قیمت دولتی این اجناس با قیمت آزاد خیلی تفاوت داشت واین تفاوت قیمت چشمگیر بود .

روزموعودفرامی رسد وهمه کارمندان دراطاق اموراداری جمع می شوند تا قرعه کشی انجام پذیرد .قرعه کشی انجام می شود وسی نفراز کارکنان برنده کالاها می شوند که من قاعدتا جزو آنها نبودم .بعدازاینکه قرعه کشی پایان می یابد .مدیرعامل ازمسوول اموراداری می خواهد اسامی نوشته شده دربرگه های قرعه کشی  رابا فهرست مطابقت دهند تاکسی از قلم نیفتاده باشد ناگهان مشخص می شود ازمیان این چهل نفر اسم من ازقلم افتاده ودرقرعه کشی نبوده است .مدیرعامل مسوول اموراداری را مورد سرزنش قرار میدهد که چراقبل ازقرعه کشی برگه هارا نشمرده است .دراین میان پیشنهاد می شود که قرعه کشی باطل شود واز اول قرعه کشی شود .مدیرعامل مخالفت می کند می گوید اینهایی که برنده شده اند اگر قرعه کشی تکرار شود واسم شان درنیاید حالشان گرفته می شود ونباید امید کسی را نا امید کرد .بلاخره مدیرعامل قدری فکر می کند و می گوید من بامسوولیت خودم یک کار دیگه می کنم .اومی گوید :گرچه هیئت مدیره اجازه 30 فقره کالا را برای قرعه کشی بین کارمندان داده ولی من بامسوولیت خودم 5کالای دیگر (سه تلویزیون ،دویخچال )را اضافه می کنم واسم آسایش را با اسم آن 9نفر دیگر قاطی می کنیم واسم 5نفر را در میاوریم .

این امر صورت می پذیرد .اسم ما نوشته می شود وبا اسم 9 کارمند دیگر قاطی می شود واسم 5نفر درمی اید که درمیان آن 5نفر بازما جزو برندگان نبودیم .همه باصدای بلند به بدشانسی ما می خندند درحالیکه درآن لحظه مرا اگر کارد می زدند ازفرط عصبانیت خونم درنمی آمد !

مدیرعامل روبمن گفت ببین آقای آسایش قسمت وشانس تو نبود .از قبال بدشانسی تو 5نفر دیگر به نوایی رسیدند وثوابش برای تو باقی ماند .

ازآن زمان فهمیدم تا عمر دارم هیچگاه به انتظار شانس ومعجزه ننشینم که اصلا سرسازگاری با ما ندارد که بقول قدما :

بدشانس اگرمسجد آدینه بسازد

یاسقف فروریزد ویا قبله کج آید

 

پایان

 

موخره: دوستان هرچه زودتر نقطه نظرات خود را درباره این پست بگویند تا بتوانم قسمت بعدی "چرامیرحسین موسوی محبوب جوانان شد "را بنویسم و دوستداران آن مطلب دروبلاگ سوم زیاد منتظر نمانند

 



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 | 22:42 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

بی تکلف و صادقانه با دوستان وخوانندگان این وبلاگ

 

چندماهی است که کوشش کردم در طرح مطالب وبلاگ ازدرج مسائل حاشیه ای خودداری کنم تا اوقات گرانبهای دوستان صرف مطالب غیرضروری نگردد ولی ادامه یک روند بیمار گونه از جانب یک شخص آبروباخته ومعلوم الحال باعث گردید این توضیحات را خدمت شما ارائه کنم .ازتقریبا ششماه پیش برخی از دوستان بمن خبردادند که وقتی  برای من کامنت می گذارند شخص مجهولی بدون ذکراسم ازطریق کامنت خصوصی وایمیل برای آنها پیام گذاشته ونسبت به آنها توهین وتعرض می کند که چرابرای من کامنت گذاشته اند!!! .عده ای از دوستان این ماجرا رابامن درمیان گذاشته بودند وعده دیگری بخاطر پرهیزازماجراجویی سعی کردند کامنت هایشان را بطورخصوصی برایم بفرستند تا از مزاحمت های اینترنتی شخص موردنظر مصون بماند .وقتی موارد از یکی دو موردخاص فراترنرفت براین گمان بودم که بهرحال شاید قضیه سوتفاهمی بیش نباشد ولی وقتی تعداد این مزاحمت ها بیشتر شد مجبور به گرفتن ip

شخص موردنظر از برخی از دوستان نمودم که با کمک از یکی دو دوست توانستیم شخص مزاحم را ردیابی کنم وعلت این مزاحمت ها را کشف کنم . ازبعضی ازدوستان هم خواستم عین نوشته های اورابرایم بفرستند واز نوع ادبیاتی که او بکار برد برایم محرز شد شخص مزاحم کیست .

البته دوستان قدیمی من این شخص را می شناسند ولی لازم است برای دوستان جدیدتوضیحاتی درمورداین شخصبه عرض برسانم .

حدودیک سال ونیم فبل از جانب برخی دوستان خانم برای من کامنت خصوصی آمد که شخصی بنام آقای ر...که لینکش درمیان لینک های من هست برای آنها کامنت های خصوصی عاشقانه! می فرستد و درمواردی پاازحد فراترگذاشته به بهانه عشق درخواست رابطه جنسی بادختران مورد نظر را می نماید .بعداز دریافت این کامنت ها تحقیقاتم را آغاز کردم .آن موقع این شخص برای دیدن یکی ازمعشوقه های اینترنتی اش(که یک بیوه زن وبلاگ نویس است ) وصرف نهار با او وکسب شغل ازطریق اوبه تهران آمده بود وخانه یکی دیگراز دوستان اینترنتی مان آقای م... ساکن بود .من از آقای م خواستم اورا زیرنظر بگیرد وبا تحقیقاتی که او انجام داد واطلاعاتی که دختران دیگر به او داده بودند فهمیدیم شخص موردنظر که برای دستیابی به طعمه های خود از شهرستان خود به تهران آمده ودرهرشهری یک دوست دختر اینترنتی یافته ومرتب ازاین شهر به آن شهر می رود اساسا ادم سالمی نیست واینترنت را محملی برای تعقیب مفاسدخود وفریب دختران جوان یافته است .باتحقیقاتی که ازدوستان سابق این شخص بدست آوریم متوجه شدیم بخاطر همین فساد اخلاقی اش باهمسر دومش نیز مشکل پیداکرده ودرآستانه جدایی است .

بهرحال با مشورت دوستان بطورغیرمستقیم وبدون نام بردن ازمشخصات او هویت این شخص را دروبلاگ برملا ساخته وافشاگری نمودیم تا دیگردختران وبیوه زنانی که او درشکار آنها استعداد دارد از آزارهای او درامان بمانند .

این شخص ابروباخته بخاطر افشای مفاسدش ازمن ویکی دو دوست دیگر کینه گرفت ودرصدد تلافی جویی برآمد .متاسفانه ازانجا که خانم ها ودخترها درجامعه ما آسیب پذیرهستند انتقام ناجوانمردانه ای از یکی از این دوستان ما که خانم فرهیخته ای بود گرفت وشماره تلفن اورا بعنوان یک شخص فاسد دراینترنت تکثیرکرد .

ازانجا که بسیاری خانمها ودخترها بخاطر حسن نیت به او اعتمادکرده بودند وبه او نزدیک شده بودند ناگهان از او فاصله گرفتند واو بواسطه اخباری که بدست ما می رسید می کوشید با حیله های فریبکارانه آبروی ازدست رفته را باز ستاند .فی المثل خانم شوهرداری را تهدیدکرده بود که زندگی اورا به هم می زند !!!که ما به آن خانم اطمینان دادیم که باتوجه به اینکه وی درکنارمفاسد اخلاقی اش بواسطه مفاسد مالی اش تحت تعقیب قرار دارد اساسا هیچ غلطی نمی تواند بکند .

برای سایر دختران دیگه پیام فرستاد واظهار بیگناهی کرد ودرعین حال کامنتی خصوصی برای من ارسال نمود و اذعان داشت که یکجانبه به قاضی رفته ام واین زنان ودختران بودند که اورا اغفال کرده اند!!! و وی فریاد می زند که دراین زمینه کاملا بیگناه است! .ضمن اینکه گاهی نیز زبان به نفرین وتهدید باز می کرد ویکی ازتهدیدهایش این بود که دوستان مرا ازمن جدا خواهد ساخت ومن چندی قبل بخاطرهمین تهدید او ازدست دوست بزرگواری که بعنوان خواهرخودم بسیاردوستش میدارم گلایه مند شده بودم .

مدتی بود که از این عنصر بدنام خبری نبود تا ششماه قبل که این نوع مزاحمت ها را برای دوستان من شروع کرد و ازآنها خواست ازگذاشتن کامنت برای من خودداری کنند وهرکسی را بطریقی دراین رابطه اقناع می کرد به یکی می گفت باتوجه به داستان هایی که فلانی می نویسد درشان شمانیست که برای او کامنت بگذارید وبه دیگری چیز دیگری و ...

دریکی دومورد هم با نام های جعلی و بانام وبلاگی دیگر به تهدید من پرداخت ولی ازانجا که ادم دروغگو کم حافظه هست من از شیوه های مرسوم او و نوع نوشتارش پی به جعلی بودن آنها بردم .

دراینجا از کلیه دوستانی که این شخص بخاطر کینه داشتن از من برای انها کامنت های مزاحمت آمیز گذاشته پوزش می طلبم .

دوستان !

واقعیت این است که بخاطر گران بودن هزینه مداوای بیماران روانی وهزینه سنگین نگهداری انان توسط دستگاههای دولتی متاسفانه بسیاری ازاین بیماران روانی درجامعه به حال خویش رها شده اند که بخشی ازانها درسطح جامعه برای مردم ایجاد مزاحمت می نمایند وتعجبی ندارد که بخشی دیگر از اینترنت وفضای مجازی سردربیاورند .متاسفانه این شخص بیمار برای هیچیک از دوستان آدرس مشخصی نمی گذارد وگرنه بعنوان یک وظیفه انسانی باهزینه شخصی خودم برای مداوای او اقدام می کردم .

حال شاید این سئوال یش بیاید که از کجا من می دانم عنصر مزاحم همان فرد مورد نظر است .

اول از ipهای مشترک است که او از دوسه کافی نت مشخص می فرستذد.چراکه خودش بخاطرمفاسدمالی وبدهکاری اش تحت تعقیب قرار دارد ادرس مشخصی ندارد

دوم اینکه گاهی ipهای اوازتهران است که براساس سابقه قبلی که دروبلاگ دارم این ipازسوی بیوه زن وبلاگ نویسی که فاسق اوست ارسال می شود

سوم اینکه او براساس طینت وذات کثیف خود اصلا سراغ دوستان مرد واقای وبلاگ من نمی رود فقط این کامنت ها را برای دوستان خانم می گذارد !!و باخباثت خاص خود باهرکس طبق روحیه خاص او صحبت می کند .وقتی به یک خانم روشنفکر می رسد رفتار روشنفکرانه درپیش می گیرد .به یک خانم مذهبی می رسد خودرا مذهبی جلوه میدهد و...واساسا تمام این گزارش هایی که بدست من رسیده است ازطرف خانم ها بوده وهیچیک ازدوستان اقا بمن نگفته اند که چنین کامنت هایی دریافت کرده اند که احتمالا برای ردگم کردن ممکن است برای چنداقا هم درروزهای آینده چنین کامنت هایی بگذارد .

چهارم اینکه معمولا این کامنت ها را برای دوستانی که طی یکسال اخیربامن اشنا شده اند می گذارد وبرای دوستان قدیمی تری که درجریان خباثت ها و مفسده های او قرار دارند از گذاشتن این کامنت ها خودداری می کند .(مثلا طبق پرس وجوهای من برای صنم ،پریسا ،بنفشه ،نغمه و...که ازدوستان قدیمی من هستند وبا ماهیت کثیف او آشنایند چنین کامنت هایی نمی گذارد .)

ختم کلام اینکه اگر طی این ششماه این مطلب راننوشتم بخاطراینکه مشغول بررسی بودم ونمی خواستم بدون تحقیقات بی جهت کسی را متهم نمایم .دوم اینکه من معمولا یک روحیه ای دارم که خوب یابد وان این است که حتی نسبت به دشمنان خودم احساس ترحم دارم واین روحیه بارها ازجانب همسرم ،همکاران وآشنایان مورد انتقاد قرار گرپفته است .ازاینرونمی خواستم بیشترازاین آبروی این شخص معیوب برود .

ودیگراینکه لطفا ازمن نخواهید که بطورمشخص ازاین فرد ووبلاگش وفاسق تهرانی اش که نام مستعار دارد نام ببرم و نام واقعی اورا آشکارسازم .چراکه اینها علی رغم همه پلیدی هایشان بهرحال مسلمان هستند و به گفته امامان معصوم ونبی مکرم اسلام ریختن آبروی یک مسلمان مانند ریختن خون آن مسلمان است .

بهرحال درطول وبلاگ نویسی ام تنها سه چهارمورد دشمن داشتم که رفتارکینه ورزانه ای بامن داشته اند که علی رغم تفاوت های فکری که باهم داشته اند دریک زمینه مشترک بودند و اینکه هرسه چهارنفر از "حماقت "بی بهره نبوده اند ومن هم با تاسی به معلم شهیددکترشریعتی خداراشکرمی گذارم که دشمنان مرا از احمق ها انتخاب نمود .

وقتی خاطراتم به دهه هشتاد ودوران وبلاگ نویسی رسید پشت پرده این ادمها را برای شما اشکارخواهم کرد تا کینه ورزی های کورکورانه وحقیرانه آنها وریشه های آن برای شما مشخص شود وآنگاه خودتان قضاوت نمایید .

.

ازاینکه سرتان را به درد آوردم پوزش می طلبم چون احساس می کردم گفتن این واقعیت را به دوستان تازه ام بدهکارم .

زیرسایه یگانه مظهر آزادی ،اخلاق وجوانمردی و خصلت های نیکوی انسانی مولا علی (ع )پایدار وبرقرار باشید.



تاريخ : دوشنبه پانزدهم تیر 1388 | 16:8 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

میلاد باسعادت نخستین اخترتابناک آسمان امامت حضرت علی (ع )

 

برهمه ازادی خواهان ،عدالت طلبان ورهروان راه حق مبارک باد .

 

 

 

واما بعد :بدنبال درج مطلب قبلی مناقشه ای میان برخی از دوستان بوجود آمد که لازم است توضیحاتی خدمت این دوستان عرض کنم .این مناقشات ازآنجا بروزپیداکرد که یکی از دوستان که خودرا آشنای هرروزه می داند هفتاد درصدازجوانان طرفدار آقای موسوی رابی دین تلقی کردند وهمین موضوع خشم دوستانی همچون سمیرا وواکنش های دیگران را برانگیخت .بطوری که برخی دوستان نیزازطریق کامنت خصوصی وپیامک ازاین قضیه اظهارنارضایتی نمودند .

دراینجا لازم می دانم این نکته را خدمت همه دوستان یادآورشوم که فضای مجازی وبلاگ، فضای برخوردهای دوستانه علی رغم داشتن اختلافات فکری ریشه ای وبنیادی است . قرارنیست ما منازعات خیابانی را ازکف خیابان به صفحات وبلاگ ها بکشانیم .

دوستان

خشونت درهیچ شکل پاسخگوی نیازهای مانیست چه خشونت های فیزیکی وچه خشونت های کلامی .اگراختلافات سیاسی وفکری ومرامی مان ما را ازهم جداساخته ولی عناصری همچون داشتن دین مشترک ،وطن مشترک و بسیارچیزهای مشترک دیگر مارا به هم پیوند میدهد .

ولترمی گفت :من باتو وعقیده تو مخالفم ولی جان خود را میدهم تا تو حرف خود را بزنی .

پس اگر واقعا خواهان آزادی ودموکراسی هستیم باید ظرفیت تحمل خود را بالا برده ونگذاریم احساساتمان بر عقلانیت مان غلبه یابد .

دراینجالازم می دانم یاد کنم از دوستی که اخیرا پیدا کردم وآن مهدیه عزیز است که وبلاگ منطقه آزاداو درلینک من قرار دارد وحالا دیگرنه اورا یک دوست بلکه دختر خودم می دانم وبه داشتن چنین دختری افتخار می کنم وبه آینده روشن او بااین صفای باطنی که دارد امیدوارهستم .این دخترنازنین باتوجه به اینکه به لحاظ سیاسی مخالف من بودونقطه نظرات مرانمی پسندید ولی فروتنانه همه وبلاگ های مرالینک کرد ودیگر دوستانش را به خواندن مطالب من ترغیب کرد و من این دخترخوب وآزاداندیش و نازنین را الگوی خود در برخورد با مخالفان خود میدانم و همواره این گفتار معلم شهید دکترعلی شریعتی  زمزمه گوشم هست که خدایا قدرت تحمل عقیده مخالف را بمن ارزانی دار و دیگراینکه خدایا عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار .

بنابراین دوستان عزیز را به مشارکت دراین بحث دعوت کرده و خواهشمندم قواعد یک دیالوگ سالم را رعایت کنند تا با تبادل افکار وارا بجای اینکه ازهمدیگر دلگیر ورنجور شویم از یکدیگر بیاموزیم .

ازاینرو خواهشمندم در کامنت هایتان ازتوهین به شخصیت های حقیقی طرفین ماجرا ومقامات سیاسی و کشوری ،نامزدهای انتخاباتی وهواداران آنها جدا خودداری کنید وبجای نقد اشخاص نقدافکاربنمایید تاهم بسترمناسبی برای درک متقابل فراهم آید وهم اینکه یادبگیریم باهمه اختلاف نظرها واختلاف سلیقه ها به هم مهر بورزیم وهمدیگر را دوست داشته باشیم وبانشان دادن بلوغ فکری خود نشان دهیم استعداد وآمادگی وشایستگی برخورداری از آزادی ودموکراسی را یافته ایم .وآموخته ایم که باتمام اختلافات عقیدتی وفکری درکنارهم زندگی مسالمت آمیز وآرامی داشته باشیم .



تاريخ : دوشنبه پانزدهم تیر 1388 | 2:25 | نویسنده : محمد حسین آسایش |

 

گزارش یک زندگی (قسمت 105)

 

گزینش

 

 

زبان سرخ سر سبز میدهد برباد .

 

 

بعداز دوران جنگ وآغاز دوران موسوم به سازندگی قانون اساسی تغییر پیداکرد وطی آن پست نخست وزیر حذف واختیارات  نخست وزیربه رییس جمهور تفویض گردید .

آقای هاشمی رفسنجانی بعنوان اولین رییس جمهور بعداز جنگ کارخود را شروع کرد وبسیاری ازتکنوکرات ها را درکابینه خود جای داد .آقای میرحسین موسوی که هشت سال نخست وزیر زمان جنگ بود مانند بسیاری دیگراز چهره های جناح چپ نظام گوشه نشینی وانزوا را برگزید .

آقای هاشمی رفسنجانی دربدو فعالیتش اعلام کرد دولت بعد ازجنگ دولت سازندگی است وماباید بسیاری ازحقوق مردم را که در دوران جنگ نتوانستیم به آنها بدهیم را به ملت اعطا نماییم .

ولی عملا اینطورنبود .دوران سازندگی برای مردم دوران  بسیار سختی بود.چراکه اجرای سیاست تعدیل اقتصادی باعث تورم وحشتناکی درکشورشد وقدرت خرید مردم بویژه اقشار حقوق بگیر کم شد .

دولتمردان آقای هاشمی در توجیه وضعیت موجود می گفتند "ماداریم اقتصاد کشور را جراحی می کنیم .وقتی فردبیماری را جراحی می کنید بخشی از سلول هایش ترمیم می شود وبخش دیگر ازبین می رود "

منظورشان این بود که اجرای سیاست تعدیل اقتصادی اجتناب ناپذیراست و تلویحا می گفتند اجرای این سیاست ها باعث می شود وضع یک عده مردم خوب شود وعده دیگری قربانی این سیاست ها گشته و به لحاظ اقتصادی به وضعیت فلاکت باری دچار شوند .

ازهمین رو بود که فشارهای اقتصادی دوران سازندگی مردم را به این فکرانداخت که ناسپاس بودند و قدر دولت میرحسین موسوی را نمی دانستند .چراکه در دولت میرحسین موسوی بخاطر شرایط جنگی گرچه کالاها و میوه های لوکس وارد نمی شد ولی بخاطر سهمیه بندی و عرضه کوپن به مردم اجناس باقیمت نازل وبصورت عادلانه براساس تعدادخانوار درمیان مردم ازطریق بقالی ها وشرکت های تعاونی عرضه می شد .ولی در دوران آقای هاشمی رفسنجانی قیمت اجناس ابتدا میانگینی بین قیمت دولتی و قیمت بازارآزاد بود ولی بعدا قیمت همه اجناس آزاد گردید .

همچنین یکی از ابتکارات دولت زمان جنگ اعطای دفترچه بسیج اقتصادی به خانوارها بود واجناس تعاونی ها وامتیازات اجتماعی براساس این دفترچه ها دراختیار خانواده ها قرار می گرفت برای همین کسی براحتی نمی توانست جابجا شود چرا که براحتی دفترچه بسیج اقتصادی  داده نمی شد .ولی دردولت آقای هاشمی رفسنجانی این دفترچه ها جمع آوری گردید وهمین باعث شد سیل مهاجرین شهرستانی وارد تهران شود وحاشیه نشینی ابعاد گسترده ای یابد و تهران روز به روز بزرگتر وگسترده تر گردد و اکنون با یک کلانشهر بی هویتی روبرو باشیم که سرو ته آن پیدانیست .

بخشی از مردم ازبستر این تحولات اقتصادی وضع مالی شان بسیار خوب شده بودودراین دوران با طبقه نوکیسه وتازه به پول رسیده ای مواجه شدیم ولی بخش های بزرگتری از مردم روزبروز ازنظر اقتصادی آسیب پذیرتر وفقیر تر می شدند .

جالب اینجاست که گویا تقدیر ما ایرانی ها این است که هرچه به جلو می رویم حسرت گذشته را بخوریم وبعید نیست ده سال آینده حسرت چنین روزهایی را در دل داشته باشیم .چراکه درزمان "میرحسین موسوی "مردم وقتی میخواستند از ارزانی وفراوانی قبل از انقلاب یاد کنند حسرت موزهای چیکیتا وپرتقال های تامسون را می خوردند که در زمان جنگ از آن محروم بودند و در دوران آقای هاشمی رفسنجانی موز و پرتقال مرغوب وارد شده بود ولی چون بسیاری از اقشار قدرت خرید آن را نداشتند حسرت دوران جنگ ودولت میرحسین موسوی را می خوردند !!

بهرحال جنگ تمام شده بود و دوران تازه نیازهای تازه هم بوجودآورده بود .بویژه نسل جوان ونوجوانی که احساس می کرد جوانی اش در بستر انقلاب وجنگ هدر رفته است درصدد این برآمد تا سهم خود را از زندگی باز ستاند . داشتن شغلی پردرآمد ،همسری زیبا .ماشین آخرین سیستم ،ویلای کنار دریا وحتی علی رغم برخورداری ازهمسری زیبا،بهره مندی از معشوقه های رنگارنگ !آرزوهایی بود که نسل جوان آن دوره میخواست به آن دست یابد واین روحیه جوانان آن دوره خیلی خوب درفیلم بیادماندنی "عروس "ساخته "بهروزافخمی "بازنمایی شد وبواسطه همین فیلم بود که نیکی کریمی و ابوالفضل پورعرب به ستاره های محبوب زمان خود مبدل شدند .

پایان جنگ این روحیه مادیگری را نه تنها درجوانان بلکه دیگر گروههای سنی نیز رایج ساخته بود واین ازخاصیت دوران صلح بود!!چراکه دوران جنگ مرگ اندیشی و اندیشیدن به زندگی پس ازمرگ مردم را نسبت به جلوه های زندگی دنیوی بی نیاز ساخته بود . برای ترسیم بهتروضعیت آن دوران دوخاطره کوچک را در دل این خاطره اصلی برایتان تعریف می کنم .

اول اینکه درهمان سالها بود که لوله کشی گاز به کوچه مارسیده بود وما تصمیم گرفتیم خانه مان را با اخذ وام ازبانک لوله کشی نماییم .ازاینرو به یک دفترتاسیساتی که کارش انجام اینگونه امور بود مراجعه کردیم .فردمقاطعه کار که جوانی سی و پنج –شش ساله بود با کارگرانش برای لوله کشی منزل ما مراجعت نمودند .کارگرانش کار می کردند و او نظاره می کرد . طی چند روزی که او درخانه ما کار می کرد یک رابطه دوستانه بین من واو شکل گرفته بود .روزآخر که کارشان تمام شد و برای تسویه حساب به طبقه بالای خانه مان رفتیم برای لحظاتی باهم تنها شدیم .بعدازاینکه سیگاری روشن کردیم و کمی گپ زدیم آن آقا بمن گفت :این طبقه دوم مال خودته ؟

گفتم :بله .ارثیه پدری هست .

گفت :حیف نیست این سرمایه را راکد گذاشتی و به پول کارمندی اکتفاء کردی ؟

گفتم :خب .چیکار کنم

گفت :مردحسابی !لازم نیست تو الان به این سن وسال خانه داشته باشی . تو می توانی خانه ات را بفروشی بامقداری از پول آن خانه ای بزرگتر ومجلل تر اجاره نمایی وبقیه پول را بندازی توی کار وعشق دنیا را بکنی .!! اگرهم دوست داشتی بندازی توی کارما .خودم راه وچاهش رو بتو نشون میدم .بعد پکی به سیگار خود زد وافزود :من خودم همین کار رو کردم .خونه ام رو فروختم پولش رو گذاشتم توی این کار الان هنوزیکسال نشده اندازه پول خونه ام رو درآوردم .زن وبچه ام راهم بردم کرج .خودم روزها میام تهران ،شب ها بر می گردم کرج .

گفتم :تو که تهران هم میتونستی خونه بگیری چرا رفتی کرج ؟

لبخندی برلب آورد وگفت اشکالی نداره پاهامو دراز کنم

گفتم :نه راحت باش !

گفت :راستش من تابحال سه تا منشی خانم عوض کردم با همه این منشی ها هم رابطه داشتم !!آخریش رو هم که خودت دیدی . خب اگرخانمم تهران بود نمی تونستم راحت عشق وکیف کنم !.مخصوصا اون رو بردم کرج تا اینجا راحت باشم ولولوسرخرمن نداشته باشم .تاحالا که جنگ بود هیچ غلطی نمی تونستیم بکنیم .بگذار حالا که جنگ تموم شد تلافی این هفت –هشت سال رودربیاریم .

گفتم :این منشی ها راحت بتو راه دادن و صداشون درنیومد .؟

گفت :بابا دل خوشی داری .بعداز چند جلسه ای که باهاشون بودم یک پول قلمبه ای توی دامنشون گذاشتم ودهنشون رو بستم .

به بهانه آوردن چایی ازجایم بلندشدم ونگاهی عاقل اندرسفیه به آن مرد کردم ودر دل گفتم :بروبابا !خدا روزیت رو جای دیگه ای حواله کنه .

خاطره دیگر اینکه روزی درهمان زمان سوار یک ماشین مسافرکش شدم تا ازتهران نو به میدان امام حسین (ع)واز آنجا برای خرید کتاب به میدان انقلاب بروم .

من تنها مسافر آن اتومبیل پیکان بودم .درایستگاه قاسم آباد خانمی جلوی ماشین را گرفت وسوارشد

راننده گفت :ببخشید خانم من تا امام حسین (ع )بیشتر نمی رم

زن مسافر که تقریبا بیست و هفت –هشت ساله بود وچهره زیبایی هم داشت گفت :برای من مهم نیست کجا می روید .من هرجاکه شما برید باهاتون میام !!!

راننده گفت :معذرت میخوام خانم .من گرفتارم !.جای خاصی نمی رم .

زن مسافر اخم هایش را درهم کشید وپیاده شد .

بعدازاین ماجرا راننده اتومبیل بمن گفت :گرفتی که یاروچیکاره بود ؟

گفتم :آره .

بعد این ماجرا را دستمایه درددل کردن هایش قرار داد وگفت :آقا .همه اینها بخاطر فقره .من خودم معلم حق التدریسی هستم .الان با ماشین شوهرخواهرم مسافرکشی می کنم .صدرحمت به زمان موسوی .زمان موسوی درسته کمبود بود و نارسایی بود ولی دیگه اینقدر هم اوضاع مون خراب نشده بود .

حال می روم سر روایت خاطره اصلی..

همانطورکه درسرآغاز گفتم با آزادشدن قیمت کالاها واجناس شرکت ماهم که یک شرکت نیمه دولتی بود که فعالیتش ارائه لوازم الکتریکی وبرقی به قیمت دولتی بود درمعرض انحلال قرار گرفت وهمه ما بفکر یافتن شغل جدید برآمدیم وازانجا که بیشترمان عیالواربودیم فکر کردن به بیکاری تن مان را می لرزاند .

یکی ازجاهایی که من ویکی از دوستانم مراجعه کردیم وزارت اموراقتصاد ودارایی بود که اگهی استخدام داده بود .رفتیم آنجا فرم پرکردیم ودرآزمون ورودی آن شرکت کردیم ودربخش "ذخیره ها "قبول شدیم . بعداز قبول شدن درآزمون نوبت به ازسرگذراندن مرحله "گزینش "رسید .وظیفه هسته های گزینش درادارات دولتی این بود تا از میان دواوطلبان انقلابی ترین ومتدین ترین را انتخاب کنند و با استفاده از این فیلتر ازورود ادمهای لاقید یا باصطلاح خودشان ضدانقلاب جلوگیری نمایند .

روزی که برای گزینش دعوت شدم مسئول گزینش انواع سئوال های دینی ؛مذهبی ،انقلابی وسیاسی را پرسید تا اینکه به  پرسش درباره زندگی خصوصی من رسید !!!

دراینجا ازمن سئوال کرد خانم های خانواده شما چادری هستند یا مانتویی ؟

گفتم :مادرم وخواهرم چادری هستند ولی خانمم مانتویی هست .

کفت :چراخانمت مانتویی هست ؟

گفتم :چون خودم میخواستم . چون تو اهل فامیل همه چادری بودند .من میخواستم سنت شکنی کنم وبدعت تازه ای درفامیل ایجاد کنم ازاینرو ترجیع دادم حجاب خانمم مانتو باشد .

مسول گزینش گفت :این را جدی می گویید ؟

گفتم :مگه باشما شوخی هم دارم ؟

گفت :فکر می کنید خانم های مانتویی حجابشان کامل است

گفتم :چرافکرمی کنید فقط چادر هست که حجاب کامل محسوب می شود .

گفت :با این مانتوهای چاک دار !که تمام اعضا وجوارح خانمها را بیرون می اندازد چطورفکر می کنید حجابشان کامل است .

من هم ازروی عصبانیت جسارت به خرج دادم وگفتم :مانتوی خانمها قسمت های مختلفی دارد .شما ازاین همه چرا قسمت چاک دار آن را دیده اید لابد این به کنجکاوی شخصی خود شما باز می گردد .!!!

فهمیدم که از صریح الهجه بودن من ناراحت شده و بااین حرفم قضیه استخدام خودم را منتفی کرده ام .چون بلافاصله بعداز حرف من گفت :ما نمی توانیم شما را استخدام کنیم چون سابقه جبهه به اندازه کافی ندارید شما باید حداقل ششماه سابقه حضوردرجبهه داشته باشید .

گفتم :من خودم بی میل نبودم که مدت بیشتری درجبهه باشم .ولی ازآنجا که تک فرزند بودم .نگرانی بابت مادرم نمی گذاشت به رفتن به جبهه فکر کنم .

پوزخندی زد وگفت :اینها بهانه های بنی اسراییلی است .چندتا خانواده میخواهید به شما نشان بدهم که دارای یک فرزند بودند وهمان یک فرزندشان را به جبهه فرستادند وازقضا فرزندشان شهید هم شده است .

گفتم :آقای عزیز !.اگر قرار بود من شهید بشوم دیگربرای استخدام التماس شما را نمی کردم

گفت :خیلی خب .بفرمایید .کاری باشما نداریم

من هم از انجا بیرون آمدم وچندروز بعد که مراجعه کردم دیدم درمیان قبول شدگان گزینش اسم من نیست . خیلی ناراحت شدم .جلیل را واسطه کردم تابرود اعمال نفوذکند تا من بتوانم درآنجا استخدام شوم .

ولی اعمال نفوذهای جلیل هم موثر نیفتاد .ویک روحانی که مسئول دایره گزینش آنجا بود به جلیل گفت :ما نمی توانیم اوراقبول کنیم شاید سابقه کم جبهه اورا می توانستیم نادیده بگیریم ولی حاضرجوابی ها ومتلک ها ودرشت گویی های اورا به کارمندی که اوراگزینش می کرد نمی توانیم نادیده بگیریم .

بهرحال این لطمه ای بود که ما از بی احتیاطی و شهامت کاذب خود خوردیم واین ماجرا خیلی برای من گران تمام شد چون اگر میتوانستم استخدام آن وزارتخانه شوم زندگی من در مسیر دیگری قرار می گرفت و من وضعیت بهتری داشتم و الان مجبور نبودم شانزده سال در شغلی که هنوز نتوانستم با آن کنار بیایم کار کنم واینگونه خودرا مغموم وبازنده بدانم .وشاید اگرآن بی احتیاطی وحاضرجوابی را نمی کردم خیلی از رنج ها ومحنت ها را امروز نمی کشیدم .

شاید این خاطره هشداری باشد برای جوانانی که احساسی وهیجانی عمل می کنند و نمی دانند آینده ای هم هست که نباید آن را قربانی ساخت و اگر تباه گردید ترمیم آن دشوار است وجبران شدنی نیست و کمتر کسی منکر این واقعیت تلخ است که ماشین زندگی دنده عقب ندارد ونمی توان به گذشته ها بازگشت و سرنوشت را دوباره از سرنوشت .

 

توضیح :این پست را میخواستم قبل از انتخابات بنویسم ولی بیم داشتم که درج آن درآن زمان تاثیرگذاشتن احساسی روی شما باشد وبازی با احساسات شما را نمی پسندیدم . بنابراین لازم میدانم به اطلاع برسانم شباهت برخی قسمت های این خاطره با وقایع دو سه هفته اخیر کاملا اتفاقی است .

 

دوستانی که برای اولین بار این خاطرات را می خوانند برای خواندن قسمت های قبلی  اینجا کلیک نمایند



تاريخ : شنبه ششم تیر 1388 | 23:54 | نویسنده : محمد حسین آسایش |