خاطرات شخصی
|
گزارش یک زندگی (قسمت 102)
فروپاشی اخلاقی نتیجه توسعه نامتوازن وهجوم سرمایه داری
همانطور که دربخش های پیشین گفتم بدنبال پایان جنگ واجرای سیاست تعدیل اقتصادی بجزعده ای خاص وگروه اندکی از مردم بسیاری ازافراد طبقه متوسط ومحروم جامعه،زیرفشارهای سنگین وکمرشکن ناشی از گرانی وتورم وبی ارزش شدن پول ملی کمرخم کردند.ازاینرو اکثرکارمندان وکارگران برای اداره امورزندگی به شغل های دوم وسوم روی آوردند وبسیاری از جوانان نیز برای کار وپس انداز راهی کشورهای خاوردور بویژه ژاپن گردیدند .
جامعه بخاطر مناسبات ناعادلانه اقتصادی چنان ساختاری یافت که گویا قانون جنگل برآن حکمفرماشد وقوی ترها ضعیف هارا می بلعیدند .برای تداوم زندگی درچنین جامعه ای یاباید قربانی می کردی یا قربانی می شدی .
بسیاری از ارزش های اخلاقی تضعیف گردید و پول تنها معیار ارزشها قرار گرفت وارزش ومنزلت افراد نه براساس خصلت های ارزشی وانسانی بلکه براساس میزان داریی هایشان محاسبه می شد ومسابقه ای درگرفته بود که هرکس می کوشید کلاه دیگری را برباید .ازاینرو محاکم قضایی انباشته از پرونده های قضایی که با تخلفات اقتصادی مرتبط بودند گشت .درواقع دهه هفتاد وبعداز آۀن دهه مردانی بود که زیرفشارهای زندگی زانو زدند .
دولتمردان یا وضعیت مردم را درک نمی کردند یا اینکه نشانه های اشتباه می دادند فی المثل اقای علیمحم دبشارتی وزیرکشور آن دوران طی سخنانی در یکی ازشهرها گفته بود :مردم ازگرانی ناراحت نیستند از بدحجابی خانمها ناراحتند !!!!
دراین میان ماهم بعنوان بخشی ازمردم این جامعه ازآسیب های سیاست های ناصواب اقتصادی درامان نبودیم وبااینکه هردوی ما کارمند بودیم وفرزندی هم نداشتیم باز درامدمان بزورکفاف مخارج مان را می داد .
البته من از کار دومم که روزنامه نگاری بود درامد چندانی نداشتم وتنها بعنوان یک دلمشغولی به آن می نگریستم واز بخت بد دریک مجله سینمایی می نوشتم که مدیرمسوول آن بدلایلی که گفتم یا حق التحریر بچه ها را نمی داد وهم اگرمی داد مبلغ آن بسیارناچپیز بود .
این مدیرمسوول برای اینکه ما خبر رفتارهای غلطش را درجاهای دیگربازتاب ندهیم مارا مجبورکرده بود فقط درمجله او مطلب بنویسیم ومی گفت اگرقراراست جای دیگری مطلب بنویسید اینجا حق ندارید فعالیت کنید .البته او حفظ اسرار را دلیل این سخت گیری خود قلمداد می کرد ولی برای همه روشن بود او نمی خواست رفتار وسکناتش درجاهای دیگر انعکاس یابد .
من اگر دربانک دچار سختی وفشاربودم دلم خوش بودبا حضور درمحافل فرهنگی ومطبوعاتی خستگی تلاش های طاقت فرسا را دربانک ازخودم دور می سازم غافل ازاینکه در محیط های فرهنگی هم با ادم هایی همچون همین مدیر مسوول سرکارداشتیم .
بقول شریعتی وقتی بینش جامعه ای مبتذل باشد باسواد وبی سواد و روشنفکر وغیر روشنفکر فرق نمی کند .
راست می گفت شریعتی درچنین جامعه ای همه سر وته یک کرباسند
.درابتدای بحث صحبت از فروپاشی اخلاق کردم وبرای بسط آن لازم میدانم دراینجا خاطره ای تعریف کنم .
یکروز در دفترمجله باتفاق همکاران ومدیرمسوول جلسه ای گذاشته بودیم تا درمورد سیاست گذاری های آینده مجله صحبت کنیم .نظرات مختلفی ابراز می شد تا اینکه صحبت از این شد که نیروهای جدیدی برای مجله بیاوریم .بچه ها از افراد مختلفی نام بردند تا اینکه من هم از یک منتقد سینمایی معروف نام بردم وضمن اینکه خواستار دعوت از اوشدم گفتم نویسنده باسوادی است ولی یک خرده قالتاق است .من کلمه قالتاق را برای ان نویسنده به این دلیل بکاربردم که به مدیرمسوول مان هشدارداده باشم که اگراورادعوت به همکاری کند نمی تواند براحتی پول وحق التحریر اورا بالا بکشد .وقتی حرفم تمام شد مدیرمسوول واکنشی ازخود نشان داد که هرموقع یاد آن می افتم نمی توانم آن را هضم وحلاجی کنم .او رو بمن گفت :آقای آسایش !توباگفتن قالتاق به اون درواقع بمن توهین کردی .گفتم :چرا ؟
گفت :چون تو مرا دست کم گرفته ای .فراموش نکن درعالم مطبوعات ازمن قالتاق تر وعوضی تر و زرنگ تر و موذی ترنیست واگرکسی شخص دیگری را ازمن عوضی تر بداند درواقع بمن تهمت زده استومرادست کم گرفته است!!!
معمولا همیشه رسم براین بود ادمهایی که خصلت های منفی دارند این خصلت ها را پنهان می کنند .من نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که این آقا قالتاق بودن وموذی بودن وعوضی بودن را برای خود افتخار می دانست .
بهرحال بحث ما ادامه پیدا کرد تا به مسائل روزرسید .دیدم او با انکه ادم چندان سرمایه داری نیست ولی طرفدار سرمایه دارها وتکنو کرات ها است .
مثلا وقتی بحث به دوران جنگ ونخست وزیری میرحسین موسوی رسید او زبان به دشنام موسوی گشود .اواز موسوی انتقادکرد که بخاطر اینکه شیرخشک وپوشاک بچه را ارزان دراختیار مردم قرار میداده مردم را به بچه دارشدن تشویق می کرده است !!!وهمین ارائه شیرخشک و پوشک بچه ارزان باعث شد مردم پشت سرهم بچه دارشوند وجمعیت ایران ناگهان رشد تصاعدی کند .این استدلال او واقعا برایم احمقانه وخنده دار بود .خیلی مسخره است که کسی به صرف اینکه پوشک بچه وشیرخشک ارزان باشد هوس بچه دارشدن نماید وبه تعداد افراد خانواده اش بیفزاید .با استدلال های غیرمنطقی او ترجیع دادم سکوت کنم واومتکلم وحده باشد ومن فقط گوش کنم .
درحالیکه همه می دانند علت اینکه بعدازانقلاب یعنی نخستین سالهای بعدازانقلاب مردم سعی کردند مرتب بچه دارشوند وبه اهل واولاد خود بیفزایند این بود که آن موقع امکانات دولتی مانند زمین ارزان قیمت .خانه ارزان قیمت وبسیاری مزایای دولتی دیگر دراختیار خانواده های پرجمعیت قرار می گرفت وازسوی دیگر برخی از مذهبیون دست اندرکار وروحانیون مردم را تشویق می کردند تا انجا که برایشان مقدوراست بچه دارشوند تا روزقیامت حضرت محمد (ص) برفزونی امتش نزد ملت های دیگر افتخار کند .!!!
در دایره ادارت نیز ضمن انکه بیشترین پاداش و مزایا به مدیران داده می شد بیشترین فشارها روی کارمندان بود .البته همانطورکه قبلا گفتم بسیاری از مدیران تحت یک مکانیسم معقول وسازنده مدیرنشده بودند بلکه به مدد پول وپارتی و اعمال نفوذ ورانت خواری به مناصب ومسندها تکیه زده بودند وازانجا که ادمهای باتدبیری نبودند بیشترین مشکلات را برای مردم وجامعه همین مدیران میانی بوجود می آوردند واز انجا که هیچ چیز درچنته نداشتند سعی می کردند با ریاکاری ومذهبی نمایی خود را در دل بالاتری ها جانمایند .ازاینرو بعضی مواقع این ریاکاری مذهبی انها بشکل ناشیانه ای ابراز می شد واسباب خنده و مسرت دیگران می شد .دوسال پیش یکی از همکاران که آن موقع رییس ما بود تعریف می کردکه روزی مدیران ادارات و سرپرستی های بانک را درجلسه ای گرد آورده بودند تا به نقطه نظرات وپیشنهادهای انها پیرامون بهبود وضعیت سازمان گوش فرادهند .هرمدیری حرفی زد وپیشنهادی ارائه داد یک بنده خدایی که تازه مدیر شده بود وسواد مدیریتی نداشت برای اینکه ازقافله عقب نماند سعی کرد او هم چیزی بگوید .
ازاینرو روبه رییس جلسه کرد وگفت :آقای ...لطفا بخشنامه کنید وبگوئید دخترانی که جدیدا به استخدام بانک درآمده اند یا شلوار نپوشند ویاشلوارهای خود را دربیاورند !!!
این گفته او باخنده وتعجب حضار روبرو شد .بعدا کاشف به عمل آمد که آن بنده خدا میخواست بگوید به دختران جدیدالاستخدام بگوئید شلوارلی یا شلوار جین نپوشند دستپاچه شد وگفته بود به دخترها بگوئید توی محل کار شلوارهایشان را دربیاورند .
ان رییس ما تعریف کرد گفت زمانی که این بنده خدا این حرف را زد یکی از حضاربشوخی گفت :آقای فلان !اگربگوییم دخترها درمحل کار شلوارهایشان را دربیاورند دیگر هیچ مردی بعداز پایان ساعات اداری سازمان را ترک نخواهد کرد و بخاطر این دختران درسازمان ماندگارخواهند شد و مامجبوربه پرداخت اضافه کاری های بیست وچهارساعته خواهیم شد!.
خب حالا باوجود چنین افراد نابلد و ناکارامدی که برپست های میانی تکیه زده بودند خود حدیث مفصل بخوانید ازاین مجمل .
برای خواندن وبلاگ ازشریعتی بیاموزیمکلیک کنید
برای خواندن خدایامرادریاب کلیک کنید
عیدسعیدفطر برهمه دوستان وبازدیدکنندگان این وبلاگ مبارک باد![]()
توضیح :باعرض پوزش ازخوانندگان محترم بعلت کسالت اینجانب دراپدیت کردن وبلاگ تاخیرایجادشدکه ازاین بابت عذرمیخواهم ![]()
گزارش یک زندگی (قسمت 111)
استخدام رسمی به شرط نماز ریاکارانه !
...وقتی وارد گزینش شدم وماجرا را گفتم مردسالمندی بنام د-آ که بسیار پیرتراز سنش نشان می داد ازمن خواست روی صندلی بنشینم .روی صندلی مقابل او قرار گرفتم وچشم به او دوختم .مدتی درسکوت همدگررا تماشاکردیم تااینکه من به زبان آمدم وگفتم :
-حاج آقا نگفتید برای چه حکم من تغییر کرد وتبدیل به کارمند قراردادی شدم .
دستی به محاسن سفیدش کشید وگفت :
- آقای آسایش .واقعیت این است که ما شما را درنمازخانه وبهنگام نماز جماعت نمی بینیم؟!!!!
گفتم :ولی من نمازمیخوانم .توی قسمت هم میخوانم .ما وقت نهار به زور ازدست رییس مان خلاص می شویم .چطورمی توانیم بیاییم برای نماز
گفت :شما بیایید برای نماز .ما بارییس تان صحبت می کنیم تا باشما کاری نداشته باشد .
گفتم :یعنی شما فکر می کنیدمن نماز نمی خوانم .تمام بچه های قسمت می دانند من نمازمی خوانم
باعتاب گفت :بله .میدانیم نماز می خوانید .اگر نماز نمی خواندید که تارک الصلوه حساب می شدید وما شمارا اخراج می کردیم
گفتم :خب پس شما نماز ریاکارانه رو دوست دارید .شما میخواهید من آستین هایم را جلوی چشم شما بزنم بالا وبیایم داد بزنم بگویم آی جماعت ببینید من دارم نماز می خوانم .این که نماز ریاکارانه است
بانفهمی تمام گفت :شما که بچه مسلمان هستید چرا این حرف را می زنید . اسلام مارا مکلف کرده به ریا!!! .مگر نمی بینید موقع اذان ظهر بسیاری ازجوانها سر چهرراه ها می ایستند واذان می گویند .ما تکلیف شرعی مان این است که ریا کنیم !!!!!
گفتم :خب اگر مشکل شما نخواندن نماز درنمازخانه است ازاین به بعد درنمازخانه نماز می خوانم .دیگه مشکل شما چیه ؟
گفت :درضمن مشکل شما اینه که توی اداره سیگار می کشید
گفتم :مگر سیگارکشیدن جرم هست ؟
گفت :جرم نیست زمینه ساز جرم هست
گفتم :چطور ؟
گفت :وقتی تو مثل آرتیست ها سیگار میگذاری گوشه لبت ومیکشی .اون دختره هم که تواداره کارمیکنه بخودش جرئت میده مقنعه اش رو ببره کنار تر وکاکلش رو بندازه بیرون (هرچی فکر کردم نتوانستم بین سیگارکشیدن خودم وکاکل بیرون انداختن آن دختر فرضی رابطه ای ایجاد کنم )
این بود که باعصبانیت ازجابرخاستم وگفتم اگر شما این حکم را عادلانه اجرا کردید که خداخیرتون بده وگرنه انشاالله خدا جزاتون رو بده .
مردسالمند گفت :التماس دعا (یعنی بروبیرون )
ومردمیانسالی که بغل دستش بود پشت سرمن امد وگفت :گمشوبیرون!!! .میخواستم عکس العمل نشان دهم دیدم کار بدتر می شود .این بود که واخورده ومغموم به محل کار بازگشتم .
اینها با این کارشان غرور مرا دریک جمع هفتاد نفره شکستند بطوری که هفته ها وماهها گذشت و حکم رسمی شدن بسیاری ازکسانی که مدتها بعدازمن استخدام شدند آمد ولی حکم ما نیامد .ازانجا بود که این احساس تحقیر منشاءبروزبسیاری ازبیماری های جسمی وروانی درمن گردید .سردردهای شدیدی می گرفتم که برای رهایی از آن گاهی سرم رابه دیوار می زدم بطوری کهگاهی سرم میشکست ویابا نوک پیچ گوشتی انقدربه سرم صربه می زدم که درد حاصله ازآن باعث شود درد میگرنی وعصبی کمرنگ شود ودرانجا بود که پایه بسیاری ازبیماری های روان –تنی دروجود من بنیان نهاده شد.وقت دراوج سردرد یاد رفتاری که با من کرده بودند می افتادم وغرورلگدمال شده ام را می دیدم بغض ام را می ترکاندم وباتمام وجودگریه می کردم .هیچگاه رازگریه ام را به همسرم نمی گفتم واوهم فکر می کرد ازشدت درد میگرن است که گریه میکنم !!! .چون درطول روز دوبار غرورمن می شکست یکی زمانی که برای خواندن نماز به نمازخانه می رفتم وخودم را درمعرض دید اقایان قرار می دادم تا ببینندماداریم نمازمیخوانیم !!! یکی هم زمانی که حکم بچه هایی که بعداز من استخدام شدند، می امد .
البته من وقتی به نمازخانه می رفتم می دانستم این نمازی که میخوانم برای خدا نیست برای استخدام است این بود که کمترین حضورقلبی را داشتم .وبه همین خاطر وقتی می امدم خانه جداگانه نماز ظهر وعصر را به صورت قضا می خواندم .وازاینکه مجبوربودم دراداره نمازریاکارانه بخوانم درخانه سرنماز ازخدا پوزش می طلبیدم .
بهرحال روزبه روز فشارهای عصبی من بیشترشد و این رفتاری که بامن شد بیش ازپیش بر جسم وجان من اثرمخرب گذاشت .بلاخره دل اقایان سوخت وحکم رسمی من آمد ولی وقتی دیدم چه بهایی بابت آن پرداختم اصلا شادی به دلم راه نیافت ولبخند بر لبانم ننشست .خب حالا میخواهم شماراببرم به سالهای جلوتر واتفاقات جالبی که بعداز این ماجرا افتاد .
بلاخره حکم ما آمد و ما به کارادامه دادیم تا اینکه چندسال بعد باخانمم برای خرید مانتو به یک مغازه پوشاک فروشی رفتیم .اتفاقا شب عید وشب تحویل سال نو بود .من پشت اطاق "پرو " ایستاده بودم ومانتوها را باخانمم ردو بدل می کردیم تا مانتوی مناسب را انتخاب کند تااینکه دیدم همان کارمند میانسال گزینش که انروزبمن گفت گمشو بیرون با زن ودخترش برای خرید وارد آن مغازه شدند .نگاهی به زن ودخترش انداختم بدترین نوع ارایش ممکن وزننده ترین لباس را برتن داشتند خود آن مرد وقتی دید من متوجه موضوع شدم جاخورد .درهمان مغازه به سمت مرد میانسال راه اقتادم که بگویم شما که برای مردم تعیین تکلیف می کنید که چطور بپوشند وچطوربگردند پس چرا زن وبچه ات با این وضع زننده می ایند بیرون .همانطور که با صورت غضبناک به سمت او می رفتم او فکر کرد من به قصد دعوا وبرخورد فیزیکی دارم به سوی او می روم این بود که زن وبچه اش را گذاشت وبه سمت بیرون مغازه پابفرار گذاشت .من هم بدنبال اودویدم ولی جوانمردانه ندانستم اورا جلوی زن وبچه اش تحقیرکنم این بود که ایستادم .جالب اینجاست زمانی که من بطرف او دویدم یک مانتو دستم بود صاحب مغازه هم خیال کرد من ان مانتو را گرفته ودارم به قصدسرقت درمی روم واوهم بدنبال من دوید .وقتی دید من ایستادم گفت :میخواستی مانتو رو کجاببری
گفتم :بروبابا دلت خوشه .زن من توی اطاق "پرو "هست .من قصدفرار وربودن مانتوی شما را نداشتم .بعد اورا به کناری گشودم وماجرا را برایش شرح دادم .وقتی همکارخانم او ازفروشنده لباس پرسید جریان چی بود .اوهم باخنده برگشت به همکارش گفت :هیچی !یک اختلاف اداری بود .بهرحال دراین فاصله آن آقای میانسال برمی گردد وزن وبچه اش را می برد .
با آقای سالمند هم که مرا به محاکمه کشید چندماه پیش برخورد داشتم وازانجا که می گویند کوه به کوه نمیرسه ادم به ادم میرسه .
من درشعبه خودمان مشغول تنظیم پرونده های وام ازدواج بودم تا اینکه دیدم این اقاکه حالا سالها بودازبانک بازنشسته شده بود داخل امد .رییس شعبه مان به احترام اوبرخاست و وقتی دید میخواهد برای یکی از اشنایانش وام ازدواج بگیرد اورا به سمت من راهنمایی کرد .این اقا گویا رفتار اون روزش یادش رفته بود یا اینکه بعدازسالها مرا نمی شناخت امد جلو ووقتی دید من نسبت به او بی اعتنا هستم سلام کرد وگفت من فلانی هستم همکارسابق شمادرفلان جا .بازهم من اصلا سرم رابلند نکردم تا به قیافه اونگاه کنم . همانطورکه سربه پایین داشتم می گفتم چه مدارکی لازم است وغیره .ان آقا بمن گفت :من خودم کارمند بازنشسته بانک هستم می شود ضامن شوم .گفتم :نخیر شما نمی توانید ضامن شوید.
گفت :بابا اینقدرسخت نگیرید.!!!
این را که گفت خنده ام گرفت . میخواستم سربلندکنم ودرصورتش نگاه کنم وبگویم اقای فلان ما به اشنایان شما وام نمی دهیم چون شمارا درنمازخانه زیارت نمی کنیم!!! تاشاید یاد بلایی که پانزده سال قبل سرمن آورده بود بیفتد ولی بازصبوری کردم ونسبت به او فقط بی اعتنایی به خرج دادم .تااینکه رفتند .
رییس شعبه مان که می دید من دربرخورد بامردم ومشتریان وبخصوص همکاران باروی گشاده برخورد می کنم از بی اعتنایی های من به این همکار بازنشسته متعجب شد و مراخواست وعلت را ازمن جویا شد .
وقتی ماجرا را برایش تعریف کردم ابتدا ناراحت شد وبعد گفت :ولی بنظرمن اگر تحویلش می گرفتی وبیشتر محبتش می کردی وبعد خودت را معرفی می کردی .آنوقت خیلی خیلی بیشتر وتاثیرگذارترشرمنده می شد .
گفتم :نه آقای رییس .یک عمرنسبت به همه گذشت کردیم نتیجه برعکس دیدیم بجای اینکه شرمنده شوند پرروتر وطلبکارترشدند .فکر کردند وظیفه ما گذشت کردن است واصلا خدا مارا خلق کرده برای گذشت کردن ونادیده گرفتن .مدتهاست باخودم عهدکردم دیگر کسی را که بمن جفا کرد نبخشم .اتفاقا الان که به او بی اعتنایی کردم به لحاظ روحی سبک ترشدم . برای همین احساس می کنم برخلاف باوررایج گاهی مواقع "لذتی که درانتقام است درعفو نیست "
البته انروزچنین گفتم ولی متاسفم که هیچگاه نتوانستم روحیه بیرحمانه ای را برخودم حاکم کنم وهمواره همه کسانی را که بامن جفا و نامردی نمودند بخشیده ام بعضی مواقع ازگذشت خود احساس راحتی نمودم و بعضی مواقع هم احساس ندامت وباخود می گفتم فلانی باچنین کارش یک عمر سوهان روح من بود چراباید اورا ببخشم .
بهرحال نظرشماچیست با رفتارمن موافق هستید یا با توصیه ای که رییس ما بمن کرد .فکرمی کردید ادمی همچون اوباگذشت من احساس شرمندگی می کرد !!!

گزارش یک زندگی (قسمت 110 )
دروغ مصلحت آمیز بهتر از راست فتنه انگیز!
ضرب المثل های هرملتی در واقع جزو میراث فرهنگی وادبیات فولکوریک آن ملت محسوب می شود ونمایانگر اندوخته های تجربی آن ملت در طول تاریخ است ولی همچنان که گذشت زمانه شرایط را تغییر می دهد ادمها را عوض می کند برخی از ضرب المثل ها نیز از محتوای خود تهی می گردند و این واقعیت را نمودار می سازد که دربرخورد با پدیده ها چندان نمی توان به نسخه های گذشتگان اکتفا کرد بلکه باید به تناسب وضعیت و موقعیتی که به آن دچار می شویم رفتار و واکنش مناسب را بروز داد .
بگذارید یک مثال برایتان بیاورم .یک شعری درادبیات ما است که جزو ضرب المثل های ماشده است .سراینده این شعر می گوید :
نردبان این جهان ما و منیست
عاقبت این نردبان افتادنیست
لاجرم انکس که بالاتر نشست .
استخوانش سخت تر خواهد شکست .
این ضرب المثل میخواهد بگوید هرکس مقام وجایگاه بالاتری بیابد دربرابر تندباد حوادث وضعیت شکننده تری نسبت به دیگران دارد ودرقیاس با پایین ترها بدتر ضربه خواهد دید وخسارت بیشتری متحمل خواهد شد .
من اصلا این ضرب المثل ها را باور ندارم .چرا که وقتی تاریخ معاصر را ملاحظه می کنی می بینی در تندباد حوادث وبلایا اتفاقا آنهایی که پست ومقام ومنزلتی داشتند حاشیه امن تری دارند ولی آنهایی که از پشتوانه قدرت برخوردار نیستند ودر پایین ترقرار دارند صدمات بیشتری خواهند دید .به جریانات بعداز انقلاب خودمان نگاه کند دربحران ها وآشوب های سیاسی همیشه سران وبالا دستی ها درحاشیه امن قرار داشتند ومردمی که هیچ پشتوانه وعقبه ای نداشتند بیشترلطمه دیده وهزینه پرداخته اند .
اگر سیاستمداری دستگیر شود تمام رسانه ها اعم ازخارجی وداخلی به پشتیبانی او پرداخته و سازمان های مدافع حقوق بشر آنهارا پشتیبانی می کنند .ولی وقتی یک فرد گمنام زندانی می شود هربلایی که به سرش بیاید هیچکس خبردار نمی شود وشدیدترین لطمه ها را می خورد .چون گمنام است واسمی از او بمیان نیامده هیچکس به یاری او نمی شتابد ودرصدد پشتیبانی از او بر نمی اید .او درد می کشد ورنج می برد و درسکوت میمیرد و بعدازمدتی حتی خویشاوندانش اورا فراموش می کنند..ازاینرو درجهان امروز که مناسبات اجتماعی واقتصادی دگرگون شده و بقول نویسنده ای در جامعه بحران زده ای که هر ادمی بمانند گرگی برای دیگریست .باید راهکارهای نوینی برگزید چراکه میراث فرهنگی و گفتارهای اخلاقی گذشته چاره دردهای امروزی نیست به این دلیل که با گذشت زمانه ودر استانه قرن بیست ویکم متاسفانه مدرنیته بنیادهای اخلاقی را فرو ریخته است بدون اینکه جایگزین مناسبی برای اخلاق نفی شده گذشته داشته باشد .برای همین است که بسیاری ازجامعه شناسان واهل نظر براین باورند که جامعه ما دچار فروپاشی اخلاقی شده و همین موضوع دیگر وجوه زندگی اجتماعی مانند اقتصاد .وامنیت را درمخاطره افکنده است .
چراکه اگر اخلاق درجامعه حاکم بود نه کارمندان رشوه می گرفتند نه مدیران منافع اجتماعی را درپای منافع شخصی شان قربانی می ساختند و نه اینکه جامعه دچار بحران های اقتصادی واجتماعی می گردید وحقوق ادمها پایمال می شد .
افسوس که بقول شریعتی سه عامل ترس ،نفع وجهل مانع ازاین گردیده که ادمها نگاهی محبت آمیز ودردمندانه با یکدیگر داشته باشند .اگرترس ونفع وجهل کنار می رفت واگاهی و شجاعت و احسان در غوغای مدرنیته گم نمی شد این احساس غربت وتنهایی که بسیاری از افراد جامعه ما به آن دچار آمده اند ،پدید نمی آمد وبحران در داخل جامعه به درون خانواده ها راه نمی یافت و موجب بحران عاطفی در درون خانواده نمی گشت ووالین اینقدر با فرزندان خود بیگانه نمی شدند و بالعکس .نتیجه اینکه الان دریک جنگل اسفالت شده ای روزگار میگذرانیم که رفقا همه جزو رقبا شدند وانچه موجب نفع شخصی ماست معیارمادرتشخیص سره وناسره قرار می گیرد
وهمه اینها هم ناشی از نااگاهی وجهل ما به ماهیت حوادث ورویدادهاست .
خب بعداز مقدمه چینی های من که گویا مدتی است جزو اداب نوشتاری ما درآمده است را کنار می گذاریم ومی روم سر اصل مطلب .
برایتان گفته بودم که آن کارمند خبیث وزشت طینت یعنی سیامک –چ برای اینکه بتواند خود را به بالا بکشاند تا بر عقده خودکم بینی خود سرپوش بگذارد به پاچه خواری مدیر احمق مان که با روش های نوین مدیریت آشنایی نداشت واساسا می توان گفت از مدیران بی تدبیر بود از پاچه خواری و خودشیرینی او احساس لذت می نمود و با تحویل گرفتن وبها دادن به او حرفهایش را براحتی باور می کرد و نسخه کارمندان را می پیچید !و درست دراین دوره بود که این ادم نفرت انگیز سر یک مسئله بی اهمیت گزارش نادرستی به مدیرمان داد که بسیار برایم گران تمام شد .
جریان از اینقرار بود که من همانطور که گفتم درکنار اشتغال دربانک فعالیت مطبوعاتی هم داشتم واین را خیلی از بچه ها می داستند .
یکی از همکارانم که بچه مذهبی وبسیار خوش رو ونجیبی بود از من خواست اورا نیز به عرصه مطبوعات بکشاتم .من باخود فکر کردم چون ایشان لیسانس زبان انگلیس هستند می توانند درترجمه مطالب مجلات خارجی موثر باشند این بود که به او قول مساعد دادم تا اورا نیز به وادی مطبوعات بکشانم .
ازاینرو به دفتر مجله مان رفتم وموضوع را با مدیر مسوول مجله درمیان گذاشتم .اوهم گفت یک مطلب سینمایی را بده ترجمه کنه تاببینیم کارش چطوریه !
من یک مجله سینمایی بنام "کینو "که بزبان انگلیسی در المان چاپ می شد از دفتر مجله گرفتم وروزبعد برای این رفیقمان بردم غافل از انکه با این نیت خیر چه بلایی برسرما نازل گردید .
خب مجله فوق یک مجله سینمایی خارجی بود ومعمولا دراین مجلات عکس ها وپوسترهای سکسی از هنرپیشگان زن فراوان است ..در غیاب من یکی از بچه ها به کابین او می رود ومی بیند این همکار انگلیسی زبان ما درحال تورق مجله است .او وقتی یکی از سکسی ترین عکس ها را می بیند از دوستمان خواهش می کند آن مجله را برای دقایقی به او قرض دهد تا از پوستر اون خانم کپی بگیرد !!!این دوست وهمکار ما هم جوانب احتیاط را رعایت نمی کند ومجله را به او میدهد .!!!
اوهم می برد از آن عکس کپی می گیرد وبقیه بچه های ندید وبدید هم می روند از آن عکس کپی می گیرند و کپی عکس سکسی این خانم در دست همکاران می چرخد به گونه ای که برخی از همکاران خانم هم متوجه این عکس جلف می شوند .!
زمانی که این اتفاق افتاد رییس مان درماموریت بود .سیامک رفت به دومعاون اوگفت :آسایش عکس ناجور اورده توی بچه ها پخش کرده .آن دومعاون چون باماهیت کثیف او آشنا بودند برای حرف او پشیزی ارزش قائل نشدند واو که دید معاونان اورا کنف ساخته اند .درغیاب رییس دایره مان پیش رییس اداره رفت .
رییس اداره هم دوتا معاون ها را خواست واز آنها توضیح خواست .معاون های اداره هم برای او توضیح دادند که سوءتفاهمی بیش نبوده و خواستار آن گردیدند رییس اداره این ماجرا را نادیده بگیرد .او هم به دومعاون ما گفت اشکالی نداره منتهی باید بچه ها را توجیه کنید تا دیگرازاین چیزها به اداره نیاورند .موضوع تقریبا ختم به خیر شد تا اینکه دوروز بعد رییس احمق دایره مان از ماموریت برگشت .سیامک برای خودشیرینی پیش او رفت وگفت اقای امامی فقط شما می توانید این اداره را مدیریت کنید وگرنه معاون های شما عرضه اداره کارمندان را درغیاب شما ندارند .!!!!!
رییس احمق ما از اینکه سیامک اینطوری هندوانه زیربغل او گذاشته و اورا تملق کرده است به او گفت مگه چی شده .سیامک هم درجواب او گفت :آسایش اومده عکس سکسی توبچه ها پخش کرده من هم رفتم به معاون های شما گفتم ولی اونها اهمیت ندادند .
رییس احمق ما که شخصیتی سادیستی داشت واز اذیت وآزار کارمندان لذت می برد .شروع کرد یکی یکی بچه ها را خواستن واز آنها تحقیق کرن .یکی دوکارمند قدیمی بانک که بامن روابط دوستانه ای داشتند گفتند اگر امامی توروخواست چی جواب میدی .من هم گفتم از قدیم گفته اند "النجات فی الصدق .نجات در راستگویی است .من ماجرا را تعریف می کنم و میگویم من با آوردن این مجله خواستم کمکی به همکاری کرده باشم نمی دانستم این وضعیت برای من پیش می اید .
کارمندان قدیمی از انجا که تجربه کارکردن با چنین مدیرانی را داشتند با روش من مخالفت کردند .گفتند تو اگر صادقانه بگی مجله را من آوردم انها این را به حساب صداقت تو نمی گذارند .بعضی موقع ها دروغ مصلحت آمیز بهتر از راست فتنه انگیز است .اصلا منکر همه چیز شو مخصوصا پیش امامی که بویی از انسانیت نبرده وبمن تاکید کردند که حتی اگر آیه نازل شد تو زیربار این مسئله نرو .من هم باتوجه به تجربیات انها حرفشان را گوش کردم و وقتی امامی مرا احضار کرد ازمن خواست روی صندلی بنشینم و ژست بازجوها را گرفت .گفت آقای آسایش این مجله رو کی آورد گفتم نمی دونم .نیشخندی مکارانه زد و گفت ولی من میدونم .بعد شروع کرد به طرح سئوال های دیگر که مجله چی بود .اونرو از کجا اوردم و قیافه واندام خانومه چطوری بود واین حرفها .
من هم گفتم آقای امامی من یادم نیست صبح صبحانه چی خوردم شما مسائل چند روز قبل را ازمن می پرسید ؟!!او گفت ولی من می دونم تو صبحانه چی خوردی وبرای من هم روشنه که مجله رو تو آوردی .من دوباره منکرشدم وبعد ازمن خواست بروم .من ساده لوح فکر کردم ماجرا تمام شده است غافل ازاینکه اقای امامی از انجا که ازمن کینه داشت چون من درمقابل زورگویی های او ایستادم به توصیه های معاون هایش برای نادیده گرفتن این موضوع گوش نداد و نامه ای درباره من به مقامات بالا نوشت وکل ماجرا را برای انها شرح داد و به نامه اش اب وتاب بسیاری داد .
این ماجرا گذشت تا اینکه مدتی بعد من دیدم حکم رسمی شدن همه کارمندانی که همزمان استخدام شدند امده است ولی برای من حکمی صادر نشده است .من این قضیه را به حساب بدشانسی خودم گذاشتم وگفتم فعلا مدتی صبر می کنم تا ببینم چه می شود تا اینکه یکروز یکی از معاونان اداره درحالیکه بشدت ناراحت بود نامه ای را بدستم داد و ایستاد تا عکس العمل مرا ببیند .
دراین نامه نوشته شده بود آقای آسایش باتوجه به عدم رعایت شما به قوانین بانکی وبی توجهی نسبت به شعائر مذهبی حکم کارمند رسمی – آزمایشی شما به کارمند قراردادی تقلیل می یابد واگر باردیگر تخلفی درباره شما گزارش شود به خدمت شما دربانک خاتمه داده خواهد شد .
انقدر عصبانی بودم که خودم را رساندم به دفتر گفتم آقای امامی جریان چیه .او که از دیدن قیافه غضبناک من وحشت کرده بود .با لکنت زبان دست به سمت قبله برد وبانهایت پستی گفت :به این روح قبله من نبودم !!!درحالیکه بعدا مشخص شد کار خودش بوده است !!!
من خسته ازکار درحالیکه چهره ام برافروخته شده بود خودم را به حراست رساندم .ماموران حراست گفتند این موضوع درحوزه اختیارات ما نیست .برو به واحد گزینش. وقتی به گزینش رفتم معاون آن اداره چیزهای خنده اور وبهانه های عجیب غریبی آورد که حکایت آن را درقسمت بعد روایت خواهم کرد .
گزارش یک زندگی (قسمت 109)
عروس خیلی خوشگل بود ،زگیل هم درآورد .!
به نظر من آدمها به لحاظ تیپیک وشخصیتی به چهار دسته اصلی تقسیم می شوند :
1- ادمهایی که صورتی زشت ولی باطنی زیبا دارند
2- ادمهایی که صورتی زیبا ولی باطنی زشت دارند
3- آدمهایی که هم صورت زشت وهم باطن زشت دارند
4- آدمهایی که هم صورت زیبا وهم باطنی زیبا دارند .
گرچه زیبایی یک مفهوم نسبی است که تابع زمان ومکان است و معیارهای آن باتوجه به شرایط مکانی وزمانی فرق می کند ولی درکل باید گفت خوشا به سعادت آن دسته آدمهایی که هم ظاهر زیبا دارند وهم باطن زیبا .
ماهرچه که جلو می رویم دیدگاههایمان درمورد پدیده ها تغییر می کند و تجربیات و دیدنی ها وآموخته ها موجب می گردند دیدگاه ما نسبت به پدیده ها تغییرکند .مثلا نگاه کسی که هرگز ازدواج نکرده با نگاه کسی که بیست سال ازدواج کرده است به پدیده ازدواج کاملا متفاوت است .یکی میخواهد راهی راآغاز کند .یکی بخش مهمی از مسیرهای نارفته را طی نموده وبا پیچ وخم های آن آشنایی یاقته است .بنابراین بسیاری ازجوانانی که میخواهند ازدواج کنند نگاهی ایدالیستی وآرمانگرایانه و نگاهی لطیف به این مقوله دارند وآنهایی که این مسیر راطی نمودند نگاهی آمیخته با تجربه وآموخته های بسیار .
درمورد همه پدیده ها این مقوله صدق می کند ولی گاهی نگاه ادم به برخی پدیده ها توام با یک رویکرد ارتجاعی است وگاهی بایک نگاه عالمانه ومترقی .این مقدمه را برای این آوردم چون به این قسمت ازخاطراتم ارتباط بسیار دارد چرا که من تا قبل از اینکه بطور جدی وارد اجتماع وبازار کار باشم قضاوت هایم براساس محفوظات ذهنی بود .ازاینرو رویکردی مترقی و روشنفکرانه به ادمها داشتم .همه را خاکستری می دیدم .نه هیچکس را بد مطلق می دانستم ونه کسی را خوب مطلق .خوب بودن وبدبودن ادمها را ناشی از شرایط می دانستم وانسانها را محصول شرایطی می دانستم که درآن بزرگ شده اند وخوب بودن وبد بودن شان متاثراز فاکتورهای مختلف است ولی بادیدن بعضی از ادمها دربرهه ای از زمان نگاه من عوض شد واز یک نگاه مترقیانه تبدیل به نگاهی کینه توزانه با رویکردی ارتجاعی شد و درتغییر این نگاه من مقصر نبودم بلکه تجربه برخورد با ادمهای خبیث وبد این نوع نگاه را بمن تحمیل نموده بود .خب حالا ماجرا چه بود .
پنج –ششماه از استخدام من نگذشته بود که یک پسر جوانی را بانک استخدام کرد که نامش سیامک –چ بود .این ادم کلکسیون پلیدی و کثافت بود وازقضا هم ظاهر زشتی داشت وهم باطن بسیار پلید ی .وازانجا که گفته اند میمون هرچه زشت تره .ادا واطوارش بیشتره . این موجود خبیث علی رغم ظارهر زشت وزننده وباطن پلیدش از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود ! هم چهره کریه المنظری داشت وهم روحیه ای بیمارگونه داشت چراکه دروغ هایی را که می بافت خودش باورش می شد و اگرچه به افیون ومواد مخدر اعتیاد نداشت ولی دایم دچار توهم بود .
ازشانس بد ومزخرف من زمانی که اورا استخدام کردند بعنوان کارآموز تحویل من دادند .موقعی که وارد کابین من شد بجای اینکه با چم وخم کار آشنا شود شروع به وراجی وچرت پرت گفتن کرد .من هم اتفاقا ادمی هستم که ملاحظه افراد را می کنم و حتی اگر غیرقابل تحمل باشند براساس روحیه ام تاانجا که ممکن باشد آنها را تحمل می کنم و دم بر نمی آورم .
ولی واقعا این سیامک ادم غیرقابل تحملی بود .بجای فراگرفتن کار وکمک بمن شروع به وراجی کردن درمورد مسایل بی ربط نمود .صحبت از دوست دخترهایی می کرد که هرگز توی زندگی نداشته است وتنها درتوهمات عقده گونه او وجود داشتند . یا صحبت از این می کرد که یکی از نخبگان مملکت است ولی کسی قدر اورا نمی داند .!!!
درتوهمات دیوانه وارخود غرق بود وبا پرچانگی هایش مارا هم از کار مینداخت ولی من بناچار تحمل می کردم .ادعا می کرد قهرمان جودو کشوراست ولی مشکل اینجاست که هیچکس از قهرمانی او خبر ندارد نه مطبوعات ورسانه ها ونه پدر ومادرش!! .به این حرفها قانع نبود درعین حال ادعا می کرد خواننده خوبی هست که هروقت افراد مشهور عروسی دارند از او دعوت می کنند تا درعروسی هایشان بخواند ولی افسوس که هیچ احدی خبر ندارد او چنین خواننده خوش صدا وخوبی است . بعد ازمن درخواست کرد اجازه دهد یک دهن بخواند !!!من به او توضیح دادم اینجا یک محل کار دولتی است اگر بخواهد ازاین کارها بکند هم مرا بیرون می اندازند وهم اورا .دیدم با پررویی ادعا می کند که مامور حراست است وهمه توی بانک از اوحساب می برند حتی مدیرعامل بانک .درحالیکه یک هفته نبود استخدام بانک شده بود .
آنچه برای من عجیب بود این موضوع بود که با تمامی سخت گیری هایی که بانک داشت او چطور توانسته ازاین فیلترهای سخت عبورکند واستخدام شود که بعد فهمیدم قضیه پارتی بازی واعمال نفوذ درکار بود وعجبا که درمملکت ما پارتی بازی وخویشاوندسالاری درادارات ودستگاههای ما انقدر تاثیرگذار است که براحتی می توانند ازیک قاتل درجه یک یک معصوم کاملا بیگناه بسازند وهمین رابطه سالاری هاست که ناکارامدان را سرامدکرده ونخبگان را به مهاجرت وفرار ازکشور وادار نموده است .
خلاصه من دوسه روز دندان روی جگر گذاشتم واو را تحمل کردم ولی دیدم واقعا فرد غیرقابل تحملی است .ازاینرو بدون انکه زیراب اورا بزنم اورا محترمانه دک کردم .رفتم به رییس مان گفتم من به تنهایی می توانم کابین را اداره کنم واحتیاجی به کاراموز ندارم .ضمن اینکه این کارآموزی که شما بمن دادید انقدرباهوش بوده که دوسه روزه همه خم وچم کار رایاد گرفته است !!!.این بود که اورا از من گرفتند .
وقتی او نزد دیگران رفت همان اراجیفی را که بمن می گفت به دیگران هم گفت ولی دیگران براحتی مشت اورا باز کردند .مثلا وقتی گفت من قهرمان جودوی کشورهستم بعضی از بچه ها که ورزشکاربودند از او خواستند درباشگاه بانک که اتفاقا رشته جودو هم دارد حضورپیدا کند وحرف خود را به اثبات برساند .او هم حضورپیدا کرد واز انجا که حتی اصول مقدماتی جودو را نمی دانست ازحضوردر میدان خودداری کرد وفرار را برقرار ترجیع داد وبعدا بهانه آورد که از لحاظ روحی وجسمی آمادگی نداشته است . او که دید اگر بخواهد ادعایی بکند براحتی مشت اورا وا می کنند برای خودنمایی به روش ناجوانمردانه دیگری متوسل شد وان اینکه به دروغ می رفت به حراست درمورد کارمندان بدگویی می کرد .مثلا می رفت به حراست می گفت فلان اقا به فلان مقام مملکتی اهانت کرده است !یا فلان اقا با فلان خانم رابطه نامشروع دارد .حراست اوائل حرفهای اورا باور کرد ومتاسفانه از بستر خبرچینی های دروغ او چندتن از کارمندان لطمه سختی خوردند ولی بعد که حراست فهمید بسیاری از اخباری که او برای انها می برد واقعیت ندارد اورا طرد کرد .او انقدر دیوانه بازی درآورد که اجبارا اورا ازبانک اخراج کردند واو باتمام پلیدی وقتی دید هوا پس است دست به مظلوم نمایی وگریه زاری وجلب ترحم مدیران زد واز جانب دیگر پارتی های او اعمال نفوذ کردند واو متاسفانه دوباره به بانک بازگشت ولی همان رویه را ادامه داد منتهی بجای خبرچینی برای حراست برای رییس احمق ما خبرچینی می کرد ورییس احمق ماهم باانکه سابقه اورا می دانست ولی ضریب حماقتش آنقدر بالا بود که حرفهای اوراباور می کرد !!!
اوبعداز بازگشت با این خبرچینی ها به بسیاری از کارمندان لطمه زد ومنجمله لطمه بزرگی هم بمن زد که بسیار برایم تلخ بود که شرح آن را درقسمت های آتی خواهم گفت .بلاخره اورانتوانستند تحمل کنند وبه قسمت دیگری فرستادند و اداره ازشر اوراحت شد ولی خب زهر خود را روی همه ریخته بود .
من قیافه منحوس اورا ندیدم تا ده سال بعد که بعلت افسردگی شدید دریکی از بیمارستان های طرف قرارداد بانک بستری شدم .
ازشانس واقبال ما از انجا که می گویند مار از پونه بدش می اید درلانه اش سبز می شود متاسفانه دیدم اوهم انجا حضور دارد .دیدن او درآن شرایط روحی حال مرا بدتر کرد باخودم گفتم توی این حال واحوال نامساعدی که من دارم این ادم منحوس دیگر کجا بود که پیدایش شد .بیخود نیست عوام ضرب المثلی دارند که می گویند :
بدبختی که باز آید
گوز وقت نماز آید .
حال با آن حال وخیم ما دیدن قیافه او دیگر یک عذاب مضاعف بود .بعدا فهمیدم علت بستری شدن او این است که بار دیگر دربانک دسته گل به آب داده وبرای انکه اورا ازبانک اخراج نکنند خود را به دیوانگی زده است !!!
به خاطرات بستری شدنم دربیمارستان که رسیدم از گندکاری ها وافتضاحاتی که او دربیمارستان بجا آورد خواهم گفت .
آری دیدن امثال سیامک – چ درطول زندگی گاهی بمن این نکته را القامی کند که واقعا هستند افرادی که انقدر ذات کثیف وپلیدی دارند که می توان آنها را مصداق بد مطلق و شرمطلق بشمار آورد .
وجود افرادی همچون سیامک –چ مرا بیشتر ازبانک متنفر نمود و گفتم بفرما این از سخت گیری ها و دشواری هایش ،تازه چنین ادمهایی را هم یافته به جان ادم می اندازد .اینجاست که می گویند عروس خیلی خوشگل بود زگیل هم درآورد .
ختم کلام اینکه اگرما گاهی به زندگی ومظاهر آن نگاهی بدبینانه وغیرواقعی داریم ریشهای آن را باید درتجربیات تلخ وخاطرات ناگوار دانست .واین سختی ها و نامرادیهاست که گاهی قضاوت مادرمورد پدیده ها راغیرمنصفانه می سازد وگرنه خود بلاتقصیریم .
پدربودن دشوار است ولی بامزه است باور نمی کنید اینجا کلیک کنید
گزارش یک زندگی (قسمت 108)
کارمندان گرفتار ،خوابگاه دختران ،ویک رییس دیوانه !
من دردوره نوجوانی به اقتضای فضای بعدازانقلاب مطالعاتی در باره پدیده هایی همچون استثمار وبهره کشی خوانده بودم ولی هیچ موقع آن را از نزدیک احساس نکرده بودم .ولی با ورودم به بانک واداره مورد نظر این پدیده را باتمام وجود احساس کردم .حالا می گویید چطور ؟عرض می کنم .
ما در فضای آن اداره در کابین های کوچک محکوم به آن بودیم که روزی چهارصد- پانصد حواله صادرکنیم وحواله هارا ازطریق فاکس دریافت ولی بصورت دستی می نوشتیم !.برای همین شاید باور نکنید روزی یک خودکار تمام می کردیم !!واز آنجا که ساعت کار ما از 7صبح تا چهار بعداز ظهر بود توی این فرصت نمی شد چهارصد حواله دست نویس صادر کرد .این بود که تا ساعت 7 شب دراداره می ماندیم .ولی به ما اضافه کار تعلق نمی گرقت !.استدلالشان هم این بود که چون شما جدید الاستخدام هستید درواقع الان دارید دوران کارآموزی را طی می کنید بنابراین به شما اضافه کار تعلق نمی گیرد .پنجشنبه ها هم تعطیل بودیم ولی اجبارا باید می رفتیم !اسم آن را هم گذاشته بودند اضافه کاری اجباری .ولی خب فقط کارمندان رسمی ازاین اضافه کار بهرمند می شدند کار ما فی سبیل الله تلقی می شد .
خیلی ها دربدو استخدام نتوانستند شرایط سهمگین وطاقت فرسا را تحمل کنند برای همین دوسه هفته بیشتر دوام نمی آوردند و می رفتند .آنهایی که می رفتند اگر پارتی داشتند وخوش شانس بودند دوباره دعوت بکار می شدند وآنها را به جاهای بهتر وقابل تحمل تری می فرستادند وآنهایی که پارتی نداشتند هم دیگر می رفتند پی کاری دیگر .
من چون پشتوانه ای نداشتم مجبور به تحمل شرایط بودم .البته آن موقع ها برای برخی مجلات وروزنامه ها مقاله هم می نوشتم ولی حق التحریر ناچیز آنها پول سیگاری را که من درطول نوشتن آن مقاله مصرف می کردم را هم در نمی آورد! .وازبدشانسی بیشترین فعالیتم دریک مجله سینمایی بود که انجا هم یا حق التحریر نمی دادند یا هرچندماه یکبار مبلغ ناچیزی می دادند .تازه چون صاحب امتیاز آن مجله بامن رودرواسی داشت بمن این مبلغ را می داد وبه دیگران می گفت همین که ما مقاله شما واسم شما را چاپ کردیم واز این طریق مشهور شدید کلاهتان را بندازید هوا .دیگر پول میخواهید چیکار .تازه باید یک پولی هم بما بدهید که مقاله شما را چاپ کردیم !!!جالب اینجاست که بعدها فهمیدم ثمره هم درآن مجله کار می کرد منتهی چون من زیاد وقت رفتن به مجله را نمی کردم وبخاطراینکه تمام وقتم دربانک می گذشت فقط سریعا مقاله را می بردم تحویل می دادم و می امدم زیاد بچه های مجله را نمی دیدم .بعداز دوازده سال که شروع به وبلاگ نویسی کردم فهمیدم ثمره هم درانجا کار می کرد ومن واو همکار بودیم بدون اینکه همدیگر را ببینیم .برمی گردم به شرایط محل کار یعنی بانک .
درکنار شرایط سخت ودشوار رییس کم عقلی داشتیم که ب انهایت سخت گیری های غیرعادلانه ای که درحق ما روا می داشت شرایط را برایمان دشوارتر و نابهنجارتر می ساخت .
مثلا ما ازساعت 12 تا 1 وقت نهار داشتیم ولی او اجازه نمی داد بیشتر از یک ربع از این وقت نهاری استفاده کنیم !!از انجا که سالن غذاخوری چندطبقه بالاتر از طبقه ما قرار داشت ما با آسانسور به محل صرف غذا می رفتیم .این رییس کم عقل مان هم ازخیر نهار خوردن خودش می گذشت وساعت 12 می امد جلوی آسانسور می ایستاد وهرکارمندی بیشتر از یک ربع از نهارخوری باز می گشت مورد مواخذه او قرار می گرفت ونهار زهر مارش می شد .این بود که ما وقتی برای نهار خوردن می رفتیم مجبور بودیم نهار را با حداکثر سرعت بخوریم وهمین مقوله باعث شد درکمتراز دوماه دچار زخم معده شوم .ازطرف دیگر کارکردن درآن محیط غیراز زخم معده بیماری های دیگری همچون میگرن وناراحتی اعصابوآرتروزدست وگردن برایم بوجود آورد که هنوز هم از شر آنها رهایی نیلفتم .بقول یکی از کارمندان ما نانمان را توی خون می زدیم و می خوردیم !
این رییس مان شخصیت عجیبی داشت برای همین مورد مضحکه روسای سایر دوایر قرار می گرفت وهمگان رفتار وکارهای اورا اسباب خنده وتفریح خود قرار داده بودند وبرای کسانی که زیر دست او کار می کردند دلشان می سوخت .
کارمندان قدیمی روایت های جالب وغیر قابل باوری از او تعریف می کرد ند .همه رفتار او ناشی از این بود که هویتش را دربانک باخته بود وتمام زندگیش دربانک خلاصه شده بود واگر بانک را ازاو می گرفتند او بهانه ای برای زندگی نداشت .!!!
مثلا کارمندها ی قدیمی تعریف می کردند ومی گفتند او وقتی درجوانی ازدواج کرد .فردای روز عروسیش را مرخصی نگرفت بلکه امد بانک !!!و بعد که آمد بانک مرخصی ساعتی گرفت ورفت حمام !!!
یا یکی از خانمهایی که چندسال با او کار می کرد قضیه ای از او تعریف کرد که من ازشدت خنده ازحال رفتم .این خانم روزی که سر درد دلش باز شد بمن گفت :آقای آسایش !چندسال پیش مادر این رییس مان فوت کرده بود واو هم در مسجدی برای او ختم گرفت .می گفت ما چندنفر از کارمندها مرخصی ساعتی گرفتیم تا به نمایندگی از سایر کارمندان به مجلس ختم مادر مرحومه او رفته وبا او همدردی کنیم .این خانم درادامه صحبت هایش گفت :من برای اینکه بیشتر به او احترام گذاشته باشم شوهرم را هم که همکار است و درقسمت دیگری ازبانک کار می کند با التماس وخواهش به مجلس ختم بردم تا نهایت احترام را به او گذاشته باشم .بعدآهی ازته دل کشید وگفت فکر می کنی این آقای رییس جواب احترام ومحبت مارا چگونه داد ؟گفتم :نمی دانم !
گفت :فردای روزختم که آمد سرکار همه ما کارمندان را جمع کرد و بعد هم میکروفون دایره را گرفت و گفت :من دیدم دیروز چندتا از کارمندهای اداره کار بانک رو زمین گذاشته وآمدند ختم مادر من ! کی به شماها گفت کار بانک رو ول کنید بیایید ختم مادرم !؟کاربانک که واجب تر ازختم مادرم بود!!! .شما فکر کردید بااین خودشیرینی ها من اضافه کار بیشتری برای شما رد می کنم یا مثلا نمره ارزیابی سالانه شما رو بیشتر میدم !!!
من زدم زیر خنده !خانم همکارمان درادامه افزود :درآخر هم آقای آسایش یک چیزی بمن گفت که جلوی همه همکارها از خجالت مثل یخ داشتم ذوب می شدم
گفتم :چی گفت ؟
گفت :بعد هم این رییس کم عقل برگشت وروبمن گفت :مثلا خانم شبستری تو خودت اضافه بودی .شوهرت رو هم گرفتی اوردی ختم مادر من !!!
این خانم همکار گفت بعد که این حرف به گوش شوهرم رسید اوانقدر مرا سرزنش کرد وسرم غر زد که حد نداشت .
وهرچه زمان جلوتر می رفت من می فهمیدم با چه ادم عجیب الخلقه ای روبرو هستم ازاینرو تصمیم گرفتم جلویش بایستم و همین ایستادگی بسیار گران برایم تمام شد ولی خب او هم عاقبت بخیر نشد که ماجرای آن را سرفرصت خواهم گفت .
واما لازم است دراینجا این نکته را بگویم که دایره ای که ما کار می کردیم در یک ساختمان بزرگ چندین طبقه قرار داشت .پشت ساختمان اداره ما خوابگاه دختران دانشجو قرار داشت که تنها سرگرمی بچه ها این بود که گهگاهی به راهروهای کوچک اداره رفته ودخترانی را که بدون حجاب و با لباس راحت توی ایوان اطاق هایشان می آمدند دید بزنند !.از انجا که من سیگاری بودم وکشیدن سیگار در محوطه اداره برای سیگاری ها ممنوع بود .برای کشیدن سیگار به این راهروهای کوچک می رفتم وگهگاهی شانس می آوردم تا این دختران راببینم واز زیبایی های طبیعت و شاهکارهای خلقت بهره ببرم .!
این رییس مان یک معاونی داشت که اسمش آقای علی نیا بود .آقای علی نیا برعکس رییس مان خیلی ادم خوش قلب وارامی بود کاری به کار کسی نداشت وازانجا که اوهم سیگاری بود وگاهی برای قرض گرفتن سیگار نزدمن می آمد با من رفیق شده بود .
یکروز به یکی از این ایوان ها رفته وسیگاری گیراندم .نگاهی به ساختمان خوابگاه دخترها انداختم .دیدم دختری بسیار زیبا وخوش هیکل مشغول پهن کردن لباسهای شسته اش روی نرده می باشد .در همین حال آقای علی نیا هم بمن پیوست واز انجا که ادم شوخ طبع وعلی رغم سن بالایش ادم زنده دلی بودبا شوخ طبعی روبمن کرد وگفت :آسایش !.خیلی رومانتیک سیگار میکشی و خیلی با حسرت به این دختره نگاه می کنی .
لبخندی زدم و گفتم :نه والله .من به نیت سیگار کشیدن اومدم دیدم این هم اینجا داره رخت پهن میکنه
آقای علی نیا دست درجیب پیراهن من درآورد وبسته سیگار را درآورد ویک نخ سیگار گوشه لبش گذاشت و گفت :خلاصه بهت بگم .اینطوری نمیتونی دختره رو صید کنی .چون قلابت به اونجا نمیرسه .باید بشینم یک راه حل برات پیدا کنم .بعد نگاهی به دختره انداخت وگفت :لا کردار تیکه باحالی هست ها .بی وجدان توهم انصافا سلیقه ات بد نیست ها !!!
ترجیع دادم درمقابل شوخی های علی نیا سکوت کنم دوباره نگاهی به دختره انداختم که دولا شده بود و موهای خرمایی رنگ بلند وزیبایش به دوطرف صورتش ریخته شده بود .
اقای علی نیا گفت :لامعصب اینطور که تو به دختره نگاه میکنی دل سنگ کباب میشه .خب اگر واقعا خوشت اومده داد بزن بگو خانم نمره عینکت چنده ؟؟؟
گفتم :آقای علی نیا !مگه نمی دونید من متاهل هستم
علی نیا پکی به سیگارش زد وگفت :باشه !.چه ربطی داره ! مگه متاهل ها دل ندارن .چراغی که به متاهل رواست به مجرد حرومه !!!
ته مانده سیگار را زیر پایم له کردم وگفتم :دل خوشی داره اقای علی نیا .با این کار سنگینی که ما داریم وبا این سخت گیری هایی که این رییس دیوانه میکنه مگه ادم دیگه دل ودماغ این حرفها رو داره ؟
آقای علی نیا لبخندی زد وگفت حالا من وتو که باهم رفیق هستیم بمن راستش روبگو .وقتی به دختره نیگاه می کردی به چی فکر می کردی ؟
گفتم :به این فکر می کردم که اگر منم پشتوانه مالی وکمی همت داشتم الان مثل اینها راحت بودم .روزها می رفتم دانشگاه وبقیه طول روز رو یا مقاله می نوشتم یا کتاب میخوندم .مجبور نبودم توی این اداره لامعصب بیگاری کنم .
آقای علی نیا گفت :ببین آسایش !.من تورو می شناسم .مخصوصا باهات از این شوخی ها میکنم که تورو بکشونم توی این وادی ها تا تلافی سختی کار دربیاد وگرنه اگر بخواهی هی حرص بخوری که چرا اینطور شد واونطورنشد .نمیتونی کار کنی .خیلی زود می بری .توهم مثل بقیه بچه ها باش بجای اینکه هی با رییس جر وبحث کنی وهی اعصاب خودتو خورد کنی .یه خرده بخودت آسون بگیر .درسته هم کار سخته وهم رییس بدرد خوری نداری ولی تو هم مثل بچه های دیگه یک واکمن بیار توی کابینت درحین کار به موسیقی گوش کن تا فشار کار اذیتت نکنه .گاهی هم بیا به این دخترها دید بزن .چه اشکالی داره ؟نگران متاهلی واین حرفها هم نباش .ازقدیم گفتند یک نظر حلاله!!!
بعد گفت من هم که الان بیست وهشت سال دارم توی این اداره کار میکنم اگر درطول روز باچندتا مثل تو از این شوخی ها نکنیم وچرت وپرت نگیم .نه زمان میگذره .نه اینکه از فشار کار کم میشه .حالا خود دانی .
بهرحال بعداز کشیدن سیگار و گپ وگفت با علی نیا به کابین بازگشتم .ولی جالب اینجاست که همین خوابگاه دخترونه معضلی برای بانک ودایره ما شده بود . چون بچه ها یاد گرفته بودند نامه عاشقانه می نوشتند ولای سنگ می پیچیدند وبرای دخترهای دانشجو پرت می کردند !!!دراین میان متاهل ها بیشتر از مجردها به این دختر دانشجوها ابراز عشق می کردند ودوست داشتند با آنها رفیق بشن که بنظر من این مقوله به ماهیت ازدواج در دهساله بعداز انقلاب باز می گردد که تحلیل آن این خاطره را بیش از حد طولانی ساخت .
بهرحال این مراودات عاشقانه باعث شد مسولین خوابگاه ومسولین بانک به فکر چاره اندیشی باشند ونیجه این چاره جویی این شد که خوابگاه دختران تخلیه شد ودراختیار پسران دانشجو قرار گرفت واینطوری نان بچه ها آجر شد واندک دلخوشی هم که برایشان وجود داشت ازبین رفت .
درصمن مطلب خرافه های اینترنتی را می توانید توی وبلاگ جرقه های ذهن مطالعه کنید .لطفا نقطه نظراتتان را درمورد هردو مطلب بنویسید